تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از: ابراهیم آسایش جاوید)

گردان علی اصغر در جلو درگیر بود ولی بعلت تسلط دشمن به منطقه هنوز موفق به پاکسازی منطقه عملیاتی نشده بود. کوچک بودن طول و عرض منطقه موجب شده بود که آتش دشمن در منطقه محدودی متمرکز شود و هرکس به این سوی آب می‌رسید، چاره‌ای جز زمین‌گیر شدن نداشت.

حرکات آقا مهدی حکایت از عجله‌ای باور نکردنی می‌کرد. این عجله در عملیاتهای دیگر چنان به چشم نمی‌آمد ولی در این عملیات که نام "بدر" بر آن نهاده بودند، آقا مهدی آنچنان فعالیت می‌کرد که گویی قرار است یک نفس تا قلب بغداد بتازد! در بالای سده ایستاده بود و عملیات را کنترل می‌کرد. گرچه عملیات موفقیت‌آمیز بود و به اهداف اولیه خود رسیده بود ولی آثار رضایت را نمی‌شد در چهره آقا مهدی دید. تقلا می‌کرد، عصبانی می‌شد،...

در پشت سده نشسته بودم و از دور آقا مهدی را نگاه می‌کردم. همانطور که ایستاده بود، ناگهان مشتش را گره کرد و به طرف بچه‌ها برگشت. چند بار تکبیر گفت و از سده سرازیر شد. بنظر می‌رسید که خواب می‌بینم! محمد حسین سهرابی که در نزدیکی من نشسته بود فریاد زد: "بچه‌ها بلند شوید آقا مهدی رفت!"

فریاد محمد حسین به گوش هرکس رسید از جا برخاست. بعضی‌ها آنقدر عجله داشتند که تجهیزاتشان جا ماند. از سده که گذشتیم، آقا مهدی دویست سیصد متری با ما فاصله داشت و بی آنکه اسلحه و تجهیزاتی داشته باشد تنها بسوی عراقی‌ها می‌رفت... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۵۲ - ۱۵۱)

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/29 10:35 توسط تبریزی |



سادات معزز! رفقای عزیز! یا معاشر الانس و الجن! و ای همه اجزای عالم...

عیدالله الاکبر، بر شما مبارک!

اما بعد: عالم نحریر و عارف کامل مرحوم آیت‌الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (طاب ثراه) در کتاب شریف "المراقبات" در مورد روز غدیر حدیث مفصل و مبسوط و بسیار آبداری از امام رضا (علیه السلام) آورده‌ که الحق حدیث بسیار درخشانی است و از برخی اسرار به وضوح خبر داده. هر کس طالب چیزی ست به حدیث مذکور در کتاب المراقبات مراجعه کند. در قسمتی از این حدیث نکته‌ای شیرین بود که خواستم عیدانه باشد. هر چند ما بچه سید نیستیم ولی خواستیم سادات بزرگوار یاد بگیرند عیدی مرحمت بفرمایند!

"...و هو یوم الزینة فمن تزین لیوم الغدیر غفر الله له کل خطیئة عمله صغیرة او کبیرة..." هرکس بخاطر روز غدیر زینت کند، خداوند بر او ببخشاید هر آنچه از صغیره و کبیره انجام داده. ( در این نکته، بقول طلبه‌ها: فتأمل جداً ! )

 پی‌نوشت : بایرامیز مبارک سردار!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26 15:14 توسط تبریزی |



 

آخرین سخن شهید مهدی باکری در وصیتنامه 

 

وبلاگ "آقا مهدی" با همکاری تعدادی از اهالی قلم در حوزه دفاع مقدس، در نظر دارد با هدف زنده کردن نام و یاد سردار فاتح میدان‌های جهاد و پایداری و فرمانده شجاع لشگر ۳۱عاشورا٬ شهید آقا مهدی باکری، و معرفی ویژگیهای ممتاز روحی و معنوی ایشان یک مسابقه اینترنتی با موضوع تفسیر جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" برگزار نماید. این جمله آخرین سخن شهید باکری در وصیتنامه‌اش بوده و ایشان در واقع وصایای خود را به این دعای ناب عارفانه ختم کرده است. شرکت برای کلیه دوستان اهل ذوق، وبلاگنویسان و بازدیدکنندگان وبلاگ "آقا مهدی" از هر سن و صنف و با هر اندیشه‌ای در این مسابقه آزاد است.

 

مقررات شرکت در مسابقه:

1. شاید بکار بردن لفظ "تفسیر" که مخصوص تأویل آیات قرآن کریم نزد اهل تفسیر است در اینجا صحیح نباشد ولی منظور از تفسیر جمله فوق در این مسابقه این است که برای ما بنویسید "پاکیزه پذیرفته شدن" یعنی چه و در واقع شما چه برداشتی از این دعای زیبای شهید باکری دارید؟ هر چند به جرأت می‌توان گفت که شاید کسی غیر از خود شهید نداند که حقیقت آنچه که در این دعا مورد طلب بوده چیست، ولی برداشت‌های آزاد شما و ارائه آن در قالب یک متن ادبی، دلنوشته، نجوا با شهید یا یک مطلب تحقیقی با استناد به آیات و روایات (از دوستان اهل دانش بخصوص طلاب علوم دینی برای تحلیل مطلب انتظار بیشتری می‌رود) و... دستمایه گردآوری مجموعه ارزشمندی از نوشتارها در این باب خواهد بود که با هدف شناساندن عمق معرفت این انسان پاکباز متقی و مجاهد و مخلص، بتدریج روی وبلاگ منتشر خواهیم کرد. به پنج نفر از شرکت‌کنندگانی که زیباترین و پرمغزترین برداشت‌ها را ارائه دهند جوایزی اهدا خواهد شد.

2. لازم نیست حتماً مطلب ثقیل و قلمبه‌ای بنویسید! ای بسا دلنوشته پرمغزی که حکایت از معرفت نویسنده آن داشته باشد و از تحلیل قرآنی و روایی اهل دانشی، آبدارتر از آب در بیاید.

3. هیچ محدودیتی در مورد حجم مطلب وجود ندارد. شرکت‌کنندگان در مسابقه می توانند برداشتهای خود را در چند سطر الی چندین صفحه ارائه نمایند.

4. هر نوشته می‌تواند با نام یک نویسنده یا بیشتر ارسال شود. به این معنی که مطلب می‌تواند بصورت گروهی و با نام "نویسندگان" ارائه شوند.

5. مطالب ارسالی باید در محیط Word و با فونت Tahoma (سایز 10) و بصورت راست‌چین، تایپ و با فرمت doc ذخیره شده و به آدرس پست الکترونیک مسابقه که در زیر قید شده ایمیل شوند.

6. برای شرکت در مسابقه باید ثبت‌نام کنید. به این معنی که فرم ثبت‌نام را دریافت و بعد از تکمیل، آنرا همراه با مطلب خود برای ما ایمیل کنید. تایید ثبت‌نام شرکت‌کنندگان از طریق ارسال ایمیلی به اطلاع آنها خواهد رسید.

 tabriziiii@yahoo.com

 

جوایز:

جوایز برگزیدگان٬ نقدی و البته ناقابل بوده و به ترتیب زیر به پنج نفر اول تعلق خواهد گرفت.

نفر اول: 1500000 ریال
نفر دوم: 1200000 ریال
نفر سوم: 800000 ریال
نفر چهارم: 600000 ریال
نفر پنجم: 400000 ریال

۷. بعد از اعلام نتایج، با برندگان در مورد نحوه دریافت جایزه‌شان مکاتبه خواهد شد. توان مالی برگزارکنندگان مسابقه آنقدر نیست که به تعداد برگزیدگان بیشتری جایزه تعلق بگیرد ولی تمامی شرکت کنندگان مسابقه هدیه کوچکی را از طرف وبلاگ "آقا مهدی" دریافت خواهند کرد. لازم به ذکر است که "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان آذربایجانشرقی" در اهدای جوایز مشارکت دارد.

۸. پیشنهادات و انتقادات خود را در طول برگزاری مسابقه از طریق ایمیل با ما در میان بگذارید. به سوالات احتمالی شما هم از طریق ایمیل پاسخ داده خواهد شد. همچنین می‌توانید ID  زیر را در یاهو مسنجر add کنید:

ahmadreza_140

در صورت علاقه به احیای نام و یاد شهید باکری به هر نوعی که مایل هستید دوستان خود را از این فراخوان مطلع کنید.

 

ضمن پوزش فراوان بخاطر تأخیر در اعلام نتایج و تشکر از توجه تمامی دوستانی که با ارسال آثار خود در مسابقه برداشت آزاد از جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" شرکت کردند، به اطلاع آندسته از دوستانی که آثار آنها به ترتیب زیر حائز رتبه اول تا پنجم شده می‌رساند که ظرف مدت یک هفته در مورد نحوه دریافت جوایزشان با آنها از طریق آدرس پست الکترونیک‌شان مکاتبه خواهد شد. ضمناً بزودی متن تمامی آثار دریافت شده روی همین وبلاگ منتشر خواهد شد. 

 

نفر اول:
سبو (مستعار)

نفر دوم:
شبنم نادری جو

نفر سوم:
مژده کمالی

نفر چهارم:
فاطمه م.

نفر پنجم:
حمیدرضا خیری

 

فهرست اسامی شرکت کنندگان در مسابقه (به ترتیب دریافت آثار):

 >> برای مطالعه مطالب روی اسامی کلیک کنید <<

الف. فکوری

حمیدرضا خیری

سبو (مستعار)

فهیمه شریفی

محمد ارمیا

علیرضا خداکرم زاده

حجت کفاشی

راضیه اشرافیان

حسین خوش‌اندام

زهرا شمس قارنه

محمد تقی حاجیانی

بهاره مقیمیان هوش

فاضل قجاوند

فاطمه م.

مژده کمالی

حکیمه محمدی

سیده فیروزه طاهری

محمد علی میر محمدی

اسماعیل زند لشتی

محمد سیف زاده رشید

علیرضا آگاهی

مهرداد امامی

زهرا ورچه

هیربد (مستعار)

حامد شهابی

حبیب الله

غلامحسین ملائکه خسروشاهی

اشکان حاج عبداللهی

سمانه عباس نیا

رقیه رودسرایی

حمید فراتی

محمد مبینی

حمیده مغانی طرقی

سید رحیم عظیمی

معصومه سادات میراسماعیلی

علی رفسنجانی شریفی نژاد

محمدرضا خیر اندیش

خدیجه صفری

مرضیه رافع

زهره فلاح

ایمان چیت ساز

روح الله گل محمدی

فاطمه فلاح یخدانی

علیرضا تولائی

سعیده فرازمندنیا

زینب احمدزاده

شبنم نادری جو

ابوالفضل جمالی

مهدی شربی

شادی رهنمون

امیرحسن سلطان احمدی

پیمان پاسبانی

جهانشاه جهانگیری پور

محمود بیگلر احمدی

 ریحانه نوری

 

تاریخ اعلام نتایج:  چهارشنبه ۲۴/۴/۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20 16:30 توسط تبریزی |



[ساعت ۱۱ شب٬ آغاز عملیات بدر در هورالعظیم (منطقه جزایر مجنون)، اسفند ۱۳۶۳]

- (پشت بیسیم) ...محمود! داری چکار می‌کنی؟ این موردها حل نشد؟
- آقا مهدی داریم سعی خودمان را می‌کنیم.
- زود باش مؤمن خدا! کمین‌ها را بزن... بقیه می‌خواهند رد شوند.
محمود گلزاری فرمانده گروهانی است که مأموریت دارد که کمین‌های دشمن را منهدم کند تا همزمان با آن نیروهای خط ‌شکن به خط دشمن هجوم ببرند. دشمن تمام آبراه‌ها را زیر آتش دارد. لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده می‌شود...
- محمود! چه خبر پس چی شد...؟
- آقا مهدی! بخدا فقط خودم مانده‌ام. اکثر قایق‌هایم را زده‌اند. نیروهایی که اینجا هستند رفته‌اند به موقعیت شهدا (اصطلاحی که در جنگ پشت بیسیم برای اعلام خبر شهادت کسی استفاده می‌شد) حالا من با چند نفر بیسیم‌چی و... اینجا مانده‌ام. معلوم نیست بتوانم کاری بکنم!
- مؤمن! یعنی چه نمی‌توانم؟ حالا که نیروهایت شهید شده‌اند برو خودت کمین را خاموش کن... برو!
ارتباط قطع می‌شود. احتمال می‌دهم از اینکه آقا مهدی با تندی حرف زده گلزاری ناراحت شده و بیسیم را خاموش کرده است... ساعتی نگذشته است که راه باز می‌شود و نیروها عبور خود را گزارش می‌کنند. هنوز خبری از گلزاری نیست.

[بعد از طلوع آفتاب] بدنبال گلزاری همه جا را زیر پا می‌گذارم. به هرکس می‌رسم نشانی از او می‌جویم ولی جواب همه منفی است. یکی می‌گوید: "بیسیم‌چی‌اش زخمی شده!" می‌پرسم: "کجاست؟" جایی را نشانم می‌دهد. خودم را به آنجا میرسانم. حالش را می‌پرسم و سراغ گلزاری را می‌گیرم.
- این چه کاری بود که دیشب کردید...؟ درست در لحظه‌ای که آقا مهدی به شما نیاز داشت بیسیم را خاموش کردید. بخدا خیلی بی معرفتی می‌خواهد. از گلزاری خیلی بعیده، لااقل تو جلویش را می‌گرفتی. خب اگر عصبانی شده بود...
- برادر من یک لحظه صبر کن ببینم حرف حسابت چیه؟!
- می‌خواهم بپرسم گلزاری کجاست؟
- گلزاری شب گذشته شهید شد!
باور نمی‌کنم. می‌خواهم بگویم که برادر، ما خودمان صد تا مثل تو را حریفیم! که قطره‌های اشک از چشمانش می‌جوشد.
- کمین خیلی اذیت می‌کرد. همه قایق‌هایی که در کنار ما بودند توسط کمین عراقی زده شده بودند. فقط مانده بود قایق ما. گلزاری بود و من و دو سه نفر دیگر. در آخرین تماس آقا مهدی، غیر از اینها کس دیگری در کنار ما نبود. گلزاری بعد از اینکه با آقا مهدی صحبت کرد و آقا مهدی گفت: "برو خودت کمین را خاموش کن... برو!" بیسیم را خاموش کرد و زیر لب گفت: "چشم" و بسوی کمین دشمن حرکت کرد...
نمی‌توانم به چشمهای بیسیم‌چی نگاه کنم. راستی که من گلزاری را دست کم گرفته بودم. اگر گلزاری شجاعت این کار را نداشت هیچوقت آقا مهدی کار چنین مهمی را به او نمی سپرد.

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۴۱ - ۱۳۸ با تلخیص)

پی‌نوشت یک: حیدربابا مرد اوغوللار دوغگینان (استاد شهریار)
 پی‌نوشت دو: یک مسابقه در راه است. دوستان اهل معرفت و قلم، منتظر باشند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19 10:8 توسط تبریزی |



(نقل از کریم حرمتی و رحیم طاقی خطیبی)

اولین بلم حرکت کرد و بقیه به دنبال هم ردیف شدند. به ورودی آبراه موته رسیده بودیم. آقا مهدی کنار آبراه داخل قایق ایستاده بود و بلم‌ها از کنارش می‌گذشتند. آقا مهدی تا مرا دید صدایم کرد و من بلم را بسوی قایق آقا مهدی هدایت کردم. پرچم " الله اکبر " بر شانه قایق می‌وزید. آقا مهدی کلاه کشباف سیاهی بر سر گذاشته بود و سر و وضعش نشان می‌داد که حسابی سرما خورده است...
- آقا کریم! خیلی مواظب باشید. اگر با هلی‌کوپترهای دشمن روبرو شدید، حتی اگر آنها شلیک کردند شما حق تیراندازی ندارید! به بچه‌ها بگوئید "و جَعَلنا" بخوانند، خداوند خودش کمک می‌کند [و جَعَلنا مِن بین أیدیهم سداً و مِن خلفهم سداً فأغشَیناهُم فَهُم لایُبصرون - یس، ۹]. تنها سر ساعت اعلام شده باید درگیری را آغاز کنید. با توکل به خدا سعی کنید در لحظات اولیه دشمن را تار و مار کنید. سپس آقا مهدی از ما خداحافظی کرد و بلم ما از قایق دور شد.

...صدای هلی‌کوپتر می‌آمد. هنوز خورشید غروب نکرده بود. هرکس یه دیگری نگاه می‌کرد. از دست هیچکس کاری ساخته نبود. درست بسوی آبراه ما می‌آمدند. با اینکه کار عبثی بود و نمی‌شد یک گردان نیرو را در آنجا پنهان کرد ولی با این‌همه بطرف نیزار پارو زدیم. می‌دانستیم که هلی‌کوپترها ما را خواهند دید مگر اینکه کور باشند! بیش از آنکه نگران جان خود باشیم نگران عملیات بودیم. اگر عملیات لو می‌رفت...؟ حتی تصورش هم آزارمان می‌داد. مدتها برای این عملیات زحمت کشیده بودیم و درست در لحظه‌ای که دشمن باید از حضور ما بی‌خبر باشد هلی‌کوپترها به پرواز درآمده بودند. همه پشت سر هم "وجعلنا" می‌خواندیم. چهره آقا مهدی جلوی چشمم بود که می‌گفت: "و جعلنا بخوانید، دشمن کور می‌شود."
هلی‌کوپترها به بالای سرمان رسیده بودند. بی‌حرکت در بلم نشسته بودیم و زیر چشمی هلی‌کوپترها را می‌پائیدیم. فاصله‌شان را با آب کم کرده بودند. آب موج بر می‌داشت و نی‌ها به شدت تکان می‌خوردند. هلی‌کوپترها چند دقیقه بالای سر ما پرسه زدند، سپس اوج گرفته در آنسوی خط دشمن در تاریکی ناپدید شدند. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۳۳ - ۱۳۰ با تلخیص)

پی‌نوشت: در مورد ارتباط آقا مهدی با قرآن کریم حرفهایی برای اینجا آوردن هست. یکبار تصادفاً دست نوشته‌های ایشان را در نشریه‌ای دانشگاهی دیدم که در آنها، آیات جهاد را از قرآن کریم استخراج و دسته بندی و تفسیر کرده بود و مشخص کرده بود که هر آیه چه کاربردی در جنگ دارد. این بماند! داستانِ "وجعلنـــــا" و دستور به تلاوتش از سوی آقا مهدی و مابقی قضایا، الحق حکایتی است! بگذریم که آثاری که از "تلاوت" آیات قرآن برای متقین ظاهر می‌شود از کجا آب می‌خورد! قصد وارد شدن به این مقوله را در اینجا ندارم. آثار "عمل" به آیات هم که جای خود دارد. با که گویم در همه ده زنده کو / سوی آب زندگی پوینده کو (مولوی)

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/15 7:3 توسط تبریزی |



با اجازه آقا مهدی...

جناب آقای جورج دبلیو بوش!  صادر کننده‌ عمده دموکراسی در جهان، زهی دموکراسی!!
جناب آقای بان کی مون! دبیرکل محترم سازمان ملل، زهی صلح دوستی!
پادشاه مملکت عربی سعودی، حضرت ملک عبدالله، "خادم الحرمین الشریفین" و حاضر در اجلاس گفتگوی ادیان نیویورک بر سر میز ضیافت شام با شیمون پرز، زهی شرف! (کاش نشنیده باشی سید حسن نصر‌اله تو را به چه سوگند داده بود تا نگذاری شیمون پرز در اجلاس گفتگوی ادیان پشت تریبون برود)
آقای اکمل‌الدین احسان اوغلو! رئیس محترم سازمان کنفرانس اسلامی، زهی مسلمانی!
برادر عمر موسی! دبیرکل اتحادیه عرب، زهی غیرت!
آقایان کیم دای جونگ، کوفی عنان، نلسون ماندلا، جیمی کارتر و محمد البرادعی! و همینطور خانمها کاندولیزا رایس، هیلاری کلینتون، نیکول کیدمن و شیرین عبادی! ای شمایانِ برنده جایزه صلح نوبل، زهی ادعا!
جناب جان کینگ! رئیس نهاد دیده‌بان حقوق بشر در خاورمیانه، زهی دیده بینا!
مقامات جنتلمن و حقوق‌بشر خواه و بشر دوست اروپایی! بر پدرتان لعنت!!!!
ای شمایان! دو هفته پیش نظامیان اسرائیلی محموله شیر خشک اطفال غزه را قبل از رسیدن به غزه نابود کردند و صدای یک مرد از میان شما برنخاست. خدای من بر سکوت شما گواه باد! آگاه باشید که یک و نیم میلیون "بشر" در تاریکی و گرسنگی محاصره شده‌اند و گذرگاه‌های غزه بسته است و همچنان باقی خواهد ماند زیرا این دستور "ایهود باراک" وزیر دفاع اسرائیل است.

پی‌نوشت: "مجمع وبلاگ نویسان مسلمان" در فراخوانی از وبلاگ‌نویسان دعوت کرده تا وبلاگ‌ها را برای غزه بروز کنند. بنده آبرویی نزد رفقا برای درخواست ندارم ولی آبروی "آقا مهدی باکری" پیشکش دوستان: برای غزه بروز کنید و از دوستانتان هم این را بخواهید اگر مایل بودید. زهی همت!

این بزرگواران تا امروز (۱۵/۹/۸۷) همت کرده‌اند: سبوی تنهایی ٬ شیفتگان خدمت ٬ آخرین دوران رنج ٬ سُکر ٬ شوق پرواز ٬ افسران سیاست ٬ دل نوا ٬ کمی تا قسمتی توهم ٬ پرچنان ٬ نون اول نامه ، با همه و دور از همه ٬  نقطه سر خط ٬ این خودمم، یادداشتهای من.

محض اطلاع‌رسانی: موج اعتراضات وبلاگی به فجایع غزه همچنان ادامه دارد. اینهم فهرست یکصد و هشتاد و چهار وبلاگ دیگر که به این موج پیوسته‌اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11 17:31 توسط تبریزی |



(نقل از یعقوب نعمتی)

در فرماندهی نشسته‌ایم، او و من. خودم را به چیزی مشغول کرده‌ام و می‌خواهم در کنارش باشم. آقا مهدی آن طرف نشسته و به دفترچه کوچکی که مونس تنهایی‌اش است نگاه می‌کند. ورق می‌زند و احساس می‌کنم نوشته‌ها را با چشم تعقیب می‌کند و دوباره ورق را بر می‌گرداند. در صفحه‌ای از دفترچه تأمل می‌کند. صدای زمزمه‌اش را می‌شود به آرامی شنید. به بهانه‌ای نزدیکتر می‌روم... آنچه می‌خواند شعری عربی است:

اَیُّ یَوْمَیَّ مِنَ الْمَوتِ اَفِرّ        یَوْمَ ما قُدِّرَ اَمْ یَوْمَ قُدِر

- آقا مهدی! اجازه می‌دهید من این شعر را یادداشت کنم؟
- چرا که نه! بنویس.
شعر را در دفترم می‌نویسم و سپس آقا مهدی شعر را ترجمه می‌کند: "در کدام دو روز از مرگ فرار کنم، روزی که مقدر نشده است یا روزی که مقدر شده است؟!"
یادم می‌رود بپرسم شعر از کیست و بیاد می‌آورم که فردا شب عملیات است...
کتاب "علی کیست؟" را که خریده بودمش ورق می‌زنم. صفحه‌ای باز می‌شود: در جنگ صفین امام علی (ع) بی‌زره در میان دو لشگر می‌گشت. حسن بن علی (ع) نزدیک رفت و گفت: پدر! این عمل در جنگ بی‌احتیاطی نیست؟ فرمود: "یا بنی! ان اباک لا یبالی وقع علی الموت او وقع الموت علیه." یعنی پسرم! پدرت باکی ندارد که رو به مرگ رود یا مرگ بسوی او آید! جمعی از یاران امام علی (ع) نیز از این دلیری و بی باکی نگران بودند. نزدش رفتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! شما در مواقع جنگ احتیاط نمی‌کنید و از هیچ پیش آمدی هراس ندارید. امام (ع) این شعر را بر اصحاب خواندند:

ای یومی من الموت افر          یوم ما قدر ام یوم قدر
یوم ما قدر لا اخشــی الوقا           یوم قد قدر لایغنی الحذر

دوباره خاطرات گذشته در ذهنم زنده می‌شود. بیاد می‌آورم که در ستاد لشگر، آقا مهدی اصرار دارد تا فانوسی روشن بماند. فانوس روشن برایم معما شده است. شبی گره این معما گشوده می‌شود. آقا مهدی از خواب بر می‌خیزد و در نور کم‌سوی فانوس از چادر خارج می‌شود... تا صبح از بیرون صدای گریه می‌آید."

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۲۶ - ۱۲۵)

پی‌نوشت: یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند    یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند (فروغی بسطامی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07 0:53 توسط تبریزی |



پیش‌نوشت: شهید مطهری در کتاب "انسان کامل" می‌نویسد از میان دوره‌های زندگی علی (علیه السلام) شگفت انگیز‌ترین دوره، دوره‌ای است که طول آن کمتر از دو شبانه روز است. یعنی فاصله ضربت خوردن او تا شهادتش. و توضیح می‌دهد که شگفتی‌های علی (علیه السلام) و انسان کامل بودن او در کلماتی که در این ساعات به زبان مبارکش جاری شده ظهور پیدا کرده. یعنی ساعاتی که ایشان در آن با مرگ مواجه شده است.
متنی که در زیر می‌آید فرازهایی از آخرین سخنرانی شهید مهدی باکری است. طالبین شناخت "مهدی باکری"، در عبارات عجیب و حیرت انگیز سخنان او که انقطاع کامل از دنیا و حرکت بسوی شهادت، در آنها موج می‌زند، دقت کنند. گویا همیشه همینطور است که باطن مردان خدا و شگفتی‌های درون آنها در هنگام مواجهـــــه با مرگ و آماده شدنشان برای لقـــای حق، در کلماتی که بر زبانشان جاری می‌شود ظهور پیدا می‌کند.

****

صلی علی محمد٬ یار امام خوش آمد... صلی علی محمد... به خود می‌آیم. آقا مهدی در جایگاه ایستاده است و تمام میدان یک صدا شعار می‌دهند. آقا مهدی همه را دعوت به آرامش می‌کند ولی بچه‌ها دست بردار نیستند. میدان رفته رفته آرام می‌شود و آقا مهدی شروع به صحبت می‌کند. همه به صورت آقا مهدی خیره شده‌اند و به سخنانش گوش می‌دهند ولی من بیش از آنکه سخنانش را بشنوم در چهره تکیده و خسته‌اش دقیق شده‌ام. بی‌خوابی از سر و رویش می‌بارد.

- "...برادران! عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق شد، عملیات بعدی سخت‌تر خواهد بود. چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می‌گذرد با آزمایشی دیگر می‌آزماید. همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی که در ده و در شهر دارید کنار بگذارید.
مصمّم، قاطع و با توکل به خداوند، تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای نکرده مردد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازه نوک سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نکرده اگر برادری روحیه‌اش ضعیف است نباید جلو بیاید. هر کس نمی‌تواند تصمیم بگیرد همراه ما نیاید و گرنه خدای نکرده به ما صدمه خواهد زد. همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند ولی من بخاطر سختی عملیات تأکید می‌کنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید که رحمت خدا شامل حالش شد. مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید کرد.
باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده کنیم. هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، یک نفر بماند آن یک نفر باید مقاومت کند. و اگر از گردان سیصد نفری یک نفر بماند آن یک نفر باید مقاومت کند. حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگوئید فرمانده نداریم و سست شوید که این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما خدا و امام زمان (عج) است. اصل آنها هستند و ما موقت هستیم. ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی ما شهید شدیم خودتان فرمانده‌اید. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است."

مو بر تنم سیخ شده بود. آقا مهدی طور دیگری سخن می‌گفت. بوی کربلا می‌آمد و عطر عاشورا می‌وزید.

- " تا موقعی که دستور حمله داده نشده، کسی تیراندازی نکند. حتی اگر مجروح شود باید دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را بهم بفشارد و فریاد نکند. فریاد نشانه ضعف شماست... با هر رگبار سبحان الله بگوئید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه کنید و بقیه سازماندهی شده و کار را ادامه دهید. با عرض معذرت مسأله‌ای که امیدوارم به برادران جسارت نشود و انشاء الله که از قلب‌های پاک شما دور است ولی شیطان دست بردار نیست. شیطان بعضی وقتها آرام‌تر و با وجهه شرعی جلو می‌آید. بنابراین در پیروزی مغرور نشوید. حداکثر استفاده را از وسایل بکنید. اگر این پارو بشکند بجای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایق‌ها باید عملیات بکنیم. لباس‌های غواصی را خوب نگهداری کنید. یکسال است بدنبال این امکانات هستیم...
هرکس که ممکن است در میدان رزم دستش بلرزد، زانوهایش سست شود و قلبش تپش شدید پیدا کند، بهتر است در عملیات شرکت نکند و از همین‌جا برگردد. شرکت در این عملیات نیاز به شهامت، ایمان و گذشت از سر و جان دارد... قافله ما قافله از جان گذشتگان است. هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید... "

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۲۳ - ۱۱۹)

متن کامل سخنرانی شهید باکری را اینجا بخوانید (+)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05 0:15 توسط تبریزی |



(نقل از مهدی فرجاد)

به قرارگاه رسیده بودیم. آقا مهدی را از خواب بیدار کردم. از ماشین پیاده شد... هنوز خواب‌آلود بود. مدتها بود که خیلی کم می‌خوابید. شب و روزش کار بود و کار. چشمهایش گود افتاده بود و بدنش لاغر شده بود. تنها٬ زمانی خواب با چشمای آقا مهدی آشنا می‌شد که داخل ماشین بود و می‌خواست به جای دوری برود.
به سنگر فرماندهی رسیدیم. من پشت سر آقا مهدی وارد سنگر شدم. برای اولین بار بود که من همراه آقا مهدی به داخل قرارگاه می‌رفتم و همانجا بود که آقا محسن رضائی را دیدم. جلسه ساعتها طول کشید و من در تمامی ساعات در کناری نشسته بودم. آقا محسن به آقا مهدی عجیب ابراز علاقه می‌کرد و دیگران نیز حرمتش را نگه می‌داشتند. من تازه متوجه جایگاه آقا مهدی در بین فرماندهان شده بودم... جلسه به پایان رسیده بود. آقا مهدی می‌خواست خداحافظی کند. آقا محسن او را به گوشه‌ای کشید و شروع به صحبت کرد. صحبت‌های آقا محسن را که من شنیدم چنین بود:
- آقا مهدی! امید همه ما توئی... شما خیلی باید تلاش کنید تا مأموریتتان بدون عیب و نقص اجرا شود. ضمناً مواظب خودت باش... ما را تنها نگذاری‌ها!
از قرارگاه خارج شدیم. در راه با کنایه پرسیدم: "بعضی‌ها را هم که خیلی تحویل می‌گیرند! مثل اینکه باز خبریه... نه آقا مهدی؟!" تبسمی چهره‌اش را روشن کرد.
- سفارش امام است!
- مگر امام چه سفارش کرده؟!
- یکروز به همراه فرماندهان جنگ به ملاقات امام رفته بودیم. من خیلی گریه کردم و از امام خواستم که "شما را بخدا دعا کنید تا من شهید بشوم!" در آن جلسه آقای خامنه‌ای رو به من کردند و گفتند: "شما یک نفر را مثل خودتان پیدا کنید تا ما لشکر عاشورا را به او بسپاریم بعد من از امام می‌خواهم که دعا کنند! آیا همچو کسی را سراغ دارید؟" بعد امام سفارش مرا کردند...

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی٬ چاپ چهارم٬ ص ۱۱۸- ۱۱۷ با تلخیص)

 

پی‌نوشت یک: بزرگواری تذکر دادند که پست‌ها را بی پی‌نوشت نگذاریم. چشم!
فلذا پی‌نوشت دو: همین "بعضی‌ها" که کسی بعنوان جایگزین برایشان پیدا نمی‌شد و سفارششان به دیگران شده بود، فقط سی سال داشتند! بنده هم الان سی سال دارم!! اگر سی ساله شده‌اید که هیچ، مسلماً فهمیدید که یک من ماست چقدر دارد کره!! ولی اگر نشده‌اید زحمت بیخود برای فهمیدن نکشید! هرگز وانمود هم نکنید که فهمیدید!! هر وقت شدید، یکبار خودتان را بگذارید کنار آقا مهدی تا ببینید قد کدامتان بلندتر است؟!!!
ثُمّ پی‌نوشت سه: هفته بسیج به آنانکه کارت عضویت در نیروی مقاومت دارند و آنانکه ندارند، به آنانکه بسیجی جنگ دیده‌ هستند و آنانکه بسیجی جنگ ندیده‌اند، به آنانکه سر اطاعت برای تقدیم کردن دارند و آنانکه سری طلبکارند، به آنانکه مثل حاج همت بی‌سر رفتند و آنانکه مثل آقا مهدی چیزی ازشان باقی نماند٬ به آنانکه آنتی بسیج هستند ولی کارت عضویت گرفته‌اند چون فکر کرده‌اند که "تغاری بشکند ماستی بریزد، جهان گردد بکام کاسه لیسان" فلذا بسیجی معافیت از خدمت یا دو متر زمین هستند و به آنانکه بسیجی هستند و کارت نگرفته‌اند چون از سر سادگی فکر کرده‌اند با شهدا در روز قیامت روبرو خواهند شد، به آنانکه به آنها بسیجی ترمز بریده٬ بسیجی بی‌خطر و انواع دیگر بسیجی اطلاق می‌شود، به آنان که نمی‌خواهند سر به تن من باشد، خلاصه (این قسمت را با آهنگش بخوانید!) به خویشان به دوستان به یاران آشنا / به مردان تیز خشم که پیکار می‌کنند/ به آنانکه با قلم تباهی دهر را / به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند، مبارکبــــــــــــــــاد!

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/02 2:40 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin