تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




پیش‌نوشت: از آنجایی که سکوت در برابر یک عمل ناپسند نشانه رضا به آن است، تصمیم گرفتیم ما هم دلخوری خودمان را از بی ادبی روا داشته شده به ساحت قرآن کریم در مراسم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری (که همه در جریانش هستید) در اینجا اعلام کنیم و در ضمن٬ یک نمونه هم از ادب یک مؤمن به ساحت قرآن را ذکر کنیم. هر چند صدای مثل منی از چهاردیواری این وبلاگ بیرون نمی‌رود و جز چند نفر انگشت شمار از دوستان اهل صفا آنرا نمی‌شنوند ولی در پیشگاه خدا حکم بر ادای تکلیف رفته، نه نتیجه. ما به تکلیفمان عمل کردیم (خیر سرمان!)

صدای اذان که برخاست بطرف حسینیه گردان براه افتادم. می‌گفتند استاندار آذربایجانشرقی برای بازدید از جبهه آمده و برای همین از طرف لشگر در حسینیه برنامه‌ای ترتیب داده شده بود. خودم را به صف دوم نماز جماعت رساندم، سجاده کوچکم را باز کردم و آماده نماز شدم. اذان هنوز تمام نشده بود که یکی در لباس خاکی بسیجی از پشت سر آمد و در صف اول درست روبروی من نشست. معلوم بود از قدیمی‌هاست. چهره مصمم و مهربانی داشت. سرش را به عقب برگرداند و با من احوالپرسی کرد. هنوز دستم در دستهای مهربانش بود که چشمش به قرآن کوچک روی سجاده افتاد.
- الله بنده‌سی! من پشت به شما نشسته‌ام. این قرآن را بگذارید توی جیب‌تان تا به قرآن بی احترامی نشود!
من چشمی گفتم و قرآن را از روی سجاده برداشتم... او فرمانده لشگر عاشورا، آقا مهدی باکری بود.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۳۰)

 پی‌نوشت یک: دوستانم را فاضل‌تر از آن می‌دانم که نیازی به تحلیل و توضیح در باب "ادب مع الله" که از ارکان سیر الی الله در نزد سالکان است و همینطور "آداب تلاوت قرآن" که در متون اسلامی بابی اختصاصی دارد داشته باشم. فقط یک فقره فحش (!) دارم که به زبان آذری خودمان است و جا دارد که بعد از این پست آنرا بیاورم!!
" آقا مهدی! ادبیوین قاداسی دوشسون بولارین گـُؤزلرینه!! "
فکر کنم معادل آن به فارسی یک چیزی توی این مایه‌ها بشود:  " آقا مهدی! ادبت بخوره تو سر اینا! "
پی‌نوشت دو: بحث سیاسی ممنوع!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30 9:9 توسط تبریزی |



(نقل از محمدرضا تقی‌زاده توانا)

ماشین غذا مورد هدف آتش دشمن قرار گرفته بود و تا ساعت ۱۲ نیمه‌ شب خبری از شام نبود. در سنگر تدارکات گروهان نشسته و منتظر بودم تا اگر غذا رسید، آنرا به پاسگاه‌ها و کمین‌ها برسانم. صدای راننده در میان صدای گلوله‌های دشمن به گوش می‌رسید که من از سنگر خارج شدم...
- مسئول تدارکات...! مسئول تدارکات گروهان...!
قابلمه‌های بزرگ گروهان را بدست گرفتم و به طرف تویوتا براه افتادم. تا غذا را بکشند، من به طرف سنگر سکاندار [قایق] رفتم تا از خواب بیدارش کنم تا غذا را به پاسگاه‌ها و کمین‌های گروهان برسانیم. هنوز چند قدمی به سنگر مانده بود که متوجه آقا مهدی و آقا مصطفی مولوی شدم که برای رفتن به جلو آماده می‌شدند. آقا مهدی تا مرا دید پرسید: "برادر! شما نگهبان شب هستید؟" جواب دادم: " نه آقا مهدی! من مسئول تدارکات گروهانم." علت تأخیر غذا را توضیح دادم و اشاره کردم که می‌خواهم سکاندار را از خواب بیدار کنم تا به پاسگاه‌ها و کمین‌ها غذا برسانیم.
- بیدار کردن یک رزمنده آن هم در این ساعت از شب گناه دارد. آنها خسته هستند و شما هم راضی نشوید سکاندار از استراحت شبانه محروم بماند... خدا شما را اجر بدهد بیا راهنمایی کن تا با قایق من غذا را به بچه‌ها برسانیم.
با اینکه دوست داشتم مدتی هر چند اندک را همراه آقا مهدی باشم ولی کاری که آقا مهدی از من می‌خواست شدنی نبود. فرمانده لشگر می‌خواست کارش را ول کند و برود دنبال پخش غذا!
- نه آقا مهدی... سکاندار خودش سپرده بود که وقتی غذا آمد بیدارش کنم. در عین حال شما کارهای مهم‌تری دارید. سخنم را قطع کرد و گفت:
- نه مؤمن! کار، کار است. اجر شما در نزد خدا بیشتر از اجر امثال ماست. بگذار لا اقل برای یکبار هم که شده من هم پا به پایتان بیایم.

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۰۶ - ۱۰۴)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28 5:29 توسط تبریزی |



(نقل از دکتر اسماعیل جبارزاده)

آقا مهدی به گردان امام رضا علیه السلام (بهداری) مأموریت داده بود که در "پد شماره پنج" برای استقرار اورژانس، دو سنگر شش متری احداث کنند. لشکر [عاشورا] خود را برای عملیاتی دیگر آماده می‌کرد و آقا مهدی می‌خواست در نزدیکترین نقطه به منطقه درگیری، سنگرهای اورژانس مستقر شود تا مجروحین سربعاً مداوا شوند... چند روزی بود که کار احداث سنگرها شروع شده بود ولی کار به کندی پیش می‌رفت. بعلت پروازهای شناسایی هواپیماها و دکل‌های بلند دیده‌بانی ِ دشمن قسمت اعظم کار شبانه انجام می‌گرفت. بالاخره بعد از چند روز تلاش شبانه‌روزی گردان، سوله‌ها آماده شدند.
بیرون سنگر ایستاده بودم و به سوله‌ها نگاه می‌کردم که از دور آقا مهدی را دیدم که بسوی ما می‌آمد... بعد از سلام و احوالپرسی برای دیدن سنگرها از ایشان دعوت کردم. آقا مهدی سوله‌ها را که دید دست مریزادی گفت و وارد یکی از آنها شد.


- برادر اسماعیل! خیلی خوب شده... خدا به همه‌تان اجر بدهد. امروز یکی از این سوله‌ها را به یگان دریایی تحویل می‌دهید تا از فردا مستقر شوند!!
فکر کردم شوخی می‌کند ولی بعید بنظر می‌رسید. ناراحت شدم. یک هفته شبانه روز کار کرده بودیم تا سنگرها آماده شده بود و حالا آقا مهدی می‌خواست سنگر آماده را تحویل یگان دریایی بدهیم.
- آقا مهدی! ما یک هفته است داریم جان می‌کنیم. اگر یگان دریایی سنگر می‌خواهد خودش بیاید و سنگر بزند.
- برادر جبارزاده! به هر حال باید یکی از سنگرها را تحویل یگان دریایی بدهید!
- ما تحویل نمی‌دهیم! اگر قرار باشد سنگر را تحویل بدهیم دیگر روی ما حساب باز نکنید. ما نمی‌توانیم با این وضع کار کنیم.
آقا مهدی سرش را به زیر انداخت و حرفی نزد. مدتی که گذشت سر بلند کرد و گفت: برادر اسماعیل! کمی بیا نزدیک... تعجب کردم. آقا مهدی قصد چه کاری داشت؟ با تردید نزدیک شدم. آقا مهدی دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید و به آرامی زمزمه کرد: "سنگر را می‌دهی؟" دلم فرو ریخت، بغض گلویم را گرفت و می‌خواستم بزنم زیر گریه ولی آقا مهدی منتظر جواب من بود. بی اختیار پاسخ دادم:
- آقا مهدی! سنگر که چیزی نیست شما از ما جان بخواهید. هر دو سنگر را هم بخواهید ما حرفی نداریم می‌رویم دوباره سنگر دیگری می‌سازیم. نشد، می‌رویم چادر می‌زنیم!
- نه آقا اسماعیل! اگر یکی از سنگرها را به یگان دریایی بدهید کارشان راه می‌افتد!

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۹۸ - ۹۶ با تلخیص)

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/24 6:51 توسط تبریزی |



ایشان ( آقا مهدی ) اصلاً یکی از اعتقاداتشان این بود که نباید دشمن حق٬ یک لحظه آرام باشد. حتی در لحظاتی که لحظات پدافند [بود] که عملیات خاصی ما نداشتیم٬ ایشان راضی به این نبود که دشمن آرام بگیرد. وقتی توی خط سرکشی می‌کردند یکی از تاکیدات همیشگی‌شان این بود که چه خبره؟! اینجا مثل اینکه رفاه و آرامش هست... چرا آتش نیست؟! چرا دشمن دارد راحت روی خاکریزها راه می‌رود یا پشت خاکریزها قدم می‌زند؟ لذا ورود ایشان به منطقه همیشه مساوی بود با غضب الهی بر دشمنان خدا! وقتی در حالت پدافند توصیفی که عرض کردم به این شکل بود، شما حساب کنید در مرحله آفند و عملیات٬ این چه شکل ویژه‌ای به خودش می‌گرفت. تعبیری که شهید بزرگوار٬ شهید محلاتی٬ از ایشان کردند بعد از شهادتشان... دقیقاً همین نکته را ایشان تاکید کردند که: "آقا مهدی مظهر غضب الهی بود بر دشمنان خدا.

(منبع:  مصاحبه با محمد حسین فرهنگی٬ مستند " آقا مهدی"٬ کارگردان: نادر طالب‌زاده)

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/18 0:11 توسط تبریزی |



پیش‌نوشت: از این پست٬ که وارد فصل پنجم کتاب "خداحافظ سردار" برای انتخاب و نقل مطالب شده‌ام٬ هیچ پی‌نوشتی در مورد آنچه نقل می‌کنم نخواهم داشت! عنوان فصل پنجم کتاب٬ "عاشورا در راه" می‌باشد و خاطرات درج شده در آن و همینطور فصول بعد از آن تا شهادت آقا مهدی باکری - که روایتی است از مقاومت مظلومانه و مردانه لشگر عاشورا و سردار عاشورایی آن در جزایر مجنون (عملیات بدر) - جز سکوت٬ عکس العمل دیگری در خواننده بر نمی‌انگیزد. فلذا دیگر پیام اخلاقی و منبر و از این حرفها در پی‌نوشت‌ها نداریم. منبر خواستید، بروید جای دیگر!

...خورشید می‌رفت تا در پشت نیزار غروب کند و جز صدای وحشی انفجارها که پی در پی به گوش می‌رسید صدایی بر نمی‌خاست. دشمن تصمیم گرفته بود که به هر نحوی شده جزایر [مجنون] را از دست ما بگیرد و لشگر عاشورا هم مأموریت داشت تا به هر نحوی که هست جزایر را حفظ کند.
از قرارگاه اطلاع داده بودند که به احتمال زیاد امروز کمین مرکزی مورد حمله قرار خواهد گرفت و ما آماده می‌شدیم تا وسایل و امکانات لازم را به کمین منتقل کنیم. گونی‌های خاک، مهمات، آذوقه و وسایل دیگر را به داخل قایق برده و منتظر سکاندار بودیم تا بطرف کمین مرکزی حرکت کنیم که آقا مهدی سوار بر تویوتا سر رسید و یکراست بطرف قایق رفت و سوار شد.
- مؤمن! سکاندار قایق کجاست؟
- آقا مهدی! ما هم منتظر سکاندار هستیم و قرار است به کمین مرکزی برویم.
- نه! امروز هیچکس به کمین نمی‌رود. احتمال دارد دشمن حمله کند... وسایل را من خودم می‌برم.
سکاندار قایق رسید و قایق را روشن کرد. چند نفر از ما خواستند که سوار قایق شوند اما آقا مهدی مخالفت کرد و نگذاشت. ما هر چه اصرار کردیم اجازه نداد و قایق حرکت کرد... (فریدون نعمتی)

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۹۳

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14 8:53 توسط تبریزی |



(نقل از احمد بیرامی)

بالای دکل دیده‌بانی نشسته بودم و تحرکات دشمن را زیر نظر داشتم که آقا مهدی آمد بالای دکل. بعد از سلام و احوالپرسی، "خسته نباشی!" گفت و پشت دوربین رفت و مدتی به عقبه دشمن نگاه کرد و سپس در کناری نشست و گفت:
- مؤمن! کاری که شما اینجا انجام می‌دهید بسیار با ارزش و با اهمیت است. از روی گزارش کار روزانه شماست که قرارگاه، برنامه‌های عملیاتی را طرح ‌ریزی می‌کند. به کارتان اهمیت بدهید و دقت بیشتری بکنید.
آقا مهدی بعد از اینکه وضعیت تحرکات دشمن را از من پرسید، دکل را ترک کرد و به طرف یکی از سنگرها رفت.
یکی از دیده‌بانها می‌گفت: "زمانی که من در کل بودم مواقع اذان که می‌شد، آقا مهدی به بالای دکل می‌آمد و اذان می‌گفت بی‌آنکه کسی او را بشناسد."

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۹۳

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11 16:30 توسط تبریزی |



(نقل از اصغر عباسقلی‌زاده)
 
آقا مهدی [کسی را] دنبالم فرستاده بود و می‌خواست خودش آبراه جدید را ببیند. ساعت حوالی چهار بعد از ظهر بود که رسیدم... هنوز نهار نخورده بود. من که رسیدم داشت با قوطی کمپوت گلابی ور می‌رفت. کنار دستش نشستم تا چیزی بخورد و برویم. بشقابی را جلو کشید و آب کمپوت را در آن خالی کرد و قوطی کمپوت را به کناری نهاد. در حالی که نان را با آب کمپوت خیس می‌کرد به من هم تعارف کرد (!) بعد گفت: "اصغر! بلند شو قایق را آماده کن تا منهم بیایم."
...استارت زدم. آقا مهدی سوار قایق شد. با اصرار من یکنفر از بچه‌ها هم بعنوان محافظ٬ همراه ما سوار شد و حرکت کردیم. به مسیر تازه رسیده بودیم، چند متری به جلو نرفته بودیم که آقا مهدی با اصرار هدایت قایق را بعهده گرفت. در آبراه جدید به سرعت به پیش می‌رفت. من دست و پایم را گم کرده بودم ولی هر چه سعی می‌کردم تا او را متوجه خطر کنم نمی‌توانستم. آبراه اصلی عمود بر خط دشمن کشیده شده بود و کمین‌های اصلی هم در همین آبراه قرار داشت. احتمال اینکه به کمین‌ها و یا گشتی‌های عراقی برخورد کنیم زیاد بود ولی همه اینها را او بهتر از من می‌دانست... قایقی که فرمانده لشگر عاشورا بر آن سوار بود به سوی سنگرهای کمین دشمن می‌رفت. دل به دریا زدم و ملتمسانه گفتم:
- آقا مهدی! به کمین عراقی‌ها رسیده‌ایم، دیگر جلو رفتن مصلحت نیست. بقیه راه را ما رفته‌ایم. خدای نکرده...
- الله بنده‌سی! من باید تمام مسیر را وجب به وجب ببینم. حتی کمین‌ها را! من نمی‌توانم شب عملیات بچه‌های مردم را همین طوری جلوی گلوله‌های دشمن بفرستم. نگران نباش اتفاقی نمی‌افتد!
جوابی نداشتم. تنها آبراه را می‌پاییدم و با هر صدایی توی دلم خالی می‌شد. در میان نیزارها به دنبال هیکل عراقی‌ها می‌گشتم ولی آقا مهدی بی‌تفاوت تنها به کار خودش مشغول بود. هر آن احتمال داشت گلوله آواره‌ای از جایی برسد و آقا مهدی را از دست بچه‌ها بگیرد. آقا مهدی وقتی از همه چیز مطمئن شد سر قایق را برگرداند و برگشتیم. در راه به صورتش خیره شده بودم و طنین صدایش در گوشم تکرار می‌شد: "من نمی‌توانم شب عملیات بچه‌های مردم را همینطوری جلوی گلوله‌های دشمن بفرستم..."
 
منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص 60 - 57 (با تلخیص)
 
 
پی‌نوشت یک: بین ما آذری‌ها شوخی رایجی وجود دارد که مال ایام جنگ است و امروز تبدیل به ضرب المثل شده و در جای خودش بین مردم بکار می‌رود. می‌گویند: "گَلین ییغیشاق، گِدین جبهیه!" (یعنی بیائیــد جمـــــع شیم، برید جبهه!!) این جمله  امروز به شوخی بعنوان زبان حال شخص صاحب ادعایی که خود از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کند و دیگران را می‌فرستد دَم خطر استفاده می‌شود. می‌خواستم بگویم چقدر این آدمها الان یک مقدار زیاد شده‌اند! همینطور چقدر احساس مسئولیت در کسانی که در برابر بچه‌های مردم مسئولند کم شده (بلانسبت).
پی‌نوشت دو: می‌گویم آقا مهدی! ............ولش کن! هیچی...!!
 
راستی... زُهاد عزیز٬ بفرمائید نان خالی با آب کمپوت!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05 10:46 توسط تبریزی |



رزمنده سالهای جنگ، جناب آقای "موسی غیور" جایی خطاب به حمید باکری نوشته بود: "...از آقا مهدی گفتن از تو گفتن است. کسی که می‌خواهد تو را بداند باید آقا مهدی را بخواند. این را همه می‌گویند. وقتی می‌پرسی از حمید آقا برایمان بگوئید، می‌گویند هر چه را از آقا مهدی گفته‌ایم دو بار بنویسید!"

***

از موتور پائین آمد و دست به چشم وارد چادر شد. چشمی که با دست پوشانده بود نگاه‌ها را بسوی خود کشاند.
- چی شده حمید آقا؟
- هیچی! چیز مهمی نیست.
ول کن نبودند. دستش را کنار کشید. صورت و چشمش کبود شده بود.
- کی تو رو به این روز انداخته؟
- طوری نشده بابا... ول کنید!

...عملیات مسلم بن عقبل در پیش بود. سپرده بود که شب ماشین‌ها با چراغ خاموش در جاده‌ها رفت و آمد کنند تا دشمن روی منطقه حساس نشود. آنشب روی جاده برخورده بود به یک "ایفا" که مال ارتش بود و با چراغهای روشن پیش می‌آمد. جلویش را گرفته بود و با لحنی که مثل همیشه برادری از آن می‌بارید گفته بود: "چراغهایت را خاموش کن" ولی راننده خودرو با تندی به او گفته بود: "به تو مربوط نیست!" نرمی‌اش از تندی‌اش خللی نگرفته بود. برایش توضیح داده بود تا شاید متوجه مسأله بشود. او هم جسورتر از قبل پاسخ داده بود: "گفتم به تو مربوط نیست! اصلا تو چه کاره‌ای؟!" برای بار سوم خواسته بود حرفش را از پی‌بگیرد که راننده تاب نیاورده بود و مشتی حواله صورتش کرده بود. بعد هم سوار شده و بود و رفته بود.

بچه‌ها در حالیکه غیض از سر و رویشان می‌بارید، بطرف ترابری راه افتادند تا راننده را پیدا کنند. اما او مانع شد.
- بشین! مگه قصد صدام کردی؟! با این وضع فرق شما با اون چیه؟
- آخه حمید آقا...! خودتو معرفی می‌کردی.
زیرلب و بی‌تفاوت گفت: "نیازی به این کار نبود."     (منبع: گمشدگان مجنون)

پی‌نوشت یک: حمید آقا! شهید در میدان جنگ یکبار بیشتر شهید نمی‌شود. با ما بگو آنکه در میدان جهاد اکبر است، هر روز چند بار شهید می‌شود؟
پی‌نوشت دو: راستی حمید آقا! این نفسی که ما را به خاک سیاه نشانده در دنیای وجود شما به کجا گریخته بود؟
پی‌نوشت سه (با اجازه شهید آوینی*): ای حمید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان غضب (و کبر و عُجب و دنیا دوستی و طمع و شهوت و...) را نیز از این منجلاب بیرون کش!

*ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01 21:56 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin