تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از سید اصغر قریشی)

بعد از شهادت حمید [باکری] در عملیات خیبر، بخاطر روابط نزدیکی که بچه‌های اطلاعات با فرماندهی لشگر داشتند، تصمیم گرفته بودیم که در حضور آقا مهدی از بکار بردن اسم حمید خودداری کنیم. به همین خاطر برای صدا کردن برادرانی که اسمشان حمید بود از کلماتی چون اخوی، برادر و یا از نام خانوادگی آنها استفاده می‌کردیم.

آن روز، یکی از تیمهای واحد برای انجام مأموریتی حساس به جلو رفته بود و هنوز برنگشته بود. حمید قلعه‌ای و حمید اللهیاری هم جزو این تیم بودند. هر وقت تیمهای شناسایی دیر می‌کردند، جلوتر از همه، آقا مهدی می‌رفت و کناره پد بالای سنگر می‌ایستاد و منتظر می‌شد. از دور که نگاه می‌کردی مدام لبهایش تکان می‌خورد. نزدیک که می‌شدی می‌توانستی ذکرش را بشنوی: لا حول و لا قوة الا بالله...

اینبار هم آقا مهدی و بعضی از بچه‌های واحد، در کناره پد به انتظار ایستاده بودند. آفتاب، در حال غروب بود که بلم‌های گمشده از دور پیدا شدند. من به محض دیدن آنها از شادی فریاد زدم: "حمید... حمید...!!" و به طرفشان دویدم. هنوز حال و هوای استقبال بچه‌ها فروکش نکرده بود که متوجه آقا مهدی شدم. به دور دستِ جزیره جنوبی [مجنون]، که جنازه حمید آقا را به امانت داشت، خیره شده بود. توجه همه بچه‌ها به آقا مهدی بود. بعضی‌ها هم با عصبانیت به من نگاه می‌کردند! دوباره یاد حمید در ذهن آقا مهدی جان گرفته بود. جنــــازه برادر به خاک افتــــــاده بود و برادری که می‌توانست دستور دهد تا جنازه او را به عقب منتقل کنند تنهــــا گفته بود: "اول جنازه بقیه شهدا، بعد جنازه حمید."

منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۵۲

پی‌نوشت یک: مردم وقتی مسئول می‌شوند، اول طبق مقررات (!) برادرشان را می‌آورند استخـــدام می‌کنند (تا برای زن و بچه‌اش یک لقمه نان حلال ببرد!) آقا مهدی باید می‌آمد از ما یاد می‌گرفت. نه؟؟
پی‌نوشت دو: جنازه حمید باکری هنوز هم میهمان جزایر مجنون است.
پی‌نوشت سه: جنازه خود آقا مهدی هم که روی قایقی که داشت می‌آوردش اینطرف دجله تا مهمان ما شود، مهمان یک گلوله آرپی‌جی شد...

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26 5:2 توسط تبریزی |



(نقل از محمد حسین فرهنگی)

داخل چادر نشسته بودند. تا چشمشان به من افتاد به استقبال آمدند و چون داخل چادر شلوغ بود، بعد از سلام و احوالپرسی، پوتین‌های خود را پوشیدند و با هم از چادر بیرون آمدیم. لحظاتی قبل، آقا مهدی مرا خواسته بود و می‌دانستم حتماً کار مهمی پیش آمده است. روی سنگی نشست و مرا هم دعوت به نشستن کرد.

- مؤمن! می‌دانی نتیجه یک عملیات در یکی دو ساعت آخر آن معلوم می‌شود؟

فقط به چشمهایش نگاه کردم. می‌خواستم پاسخ را از زبان خودش بشنوم.

- ...و می‌دانی که در آن یکی دو ساعت چه چیزی کارساز است؟ آموزش، توان جسمی، اسلحه و تجهیزات، همه، کارایی خود را از دست می‌دهند. در آن چند ساعت، حرف آخر را ایمان می‌زند و کار را پیش می‌برد. بروید برنامه‌ریزی کنید و بچه‌ها را به ایمان مجهز کنید!

منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۸ و ۲۹

***

پی‌نوشت یک: دو سه هفته پیش به مناسبتی، توفیق داشتم به محضر یکی از همرزمان شهید باکری در تبریز (که عکاس هنرمندی هم هست و بیشتر عکس‌هایی که از آقا مهدی بجا مانده اثر اوست)، برسم. صحبت از هفته دفاع مقدس و برنامه‌های تلویزیون بود. عصبانی بود از اینکه در هفته دفاع مقدس در یکی از برنامه‌های تلویزیون، بحث "عقلانیت جنگ" مطرح شده بود! می‌گفت: "این موضوع را برای جنگی که مهدی باکری و بچه‌های لشگر عاشورا در آن جنگیده‌اند، به میان آوردن، تحریف حقیقت جنگ است و اینطوری بچه‌های جنگ و آن چیزی که بچه‌های جنگ را به میدان نبرد می‌کشانْد، زیر سؤال می‌رود!" و گلایه می‌کرد از کسانی که دارند این بحث را مطرح می‌کنند. من هم بعنوان آدمی که " فرار به زیر راه پله‌ها با شنیدن آژیر قرمز (!) "، نهایت تصویری است که از کل جنگ در ذهنش - وقتی که هشت نه ساله بودم - باقی مانده، ولی وانمود می‌کند که می‌فهمد او چه می‌گوید، حرفهایش را گوش می‌کردم! 

پی‌نوشت دو: این جمله شهید آوینی را که "ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است" در کتاب "فتح خون" خوانده‌اید؟ 

پی‌نوشت سه: عُقلایی که زمان جنگ در خانه می‌نشستند و زیارت عاشورا و وارث می‌خواندند و ‌چاخان می‌کردند که "فیا لیتنی کنت معکم فأفوز معکم"، بروند باز هم چاخان کنند! محرم در راه است.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23 4:18 توسط تبریزی |



(نقل از محمد حسین فرهنگی)

تعجب کردم! حاج آقا جعفری (۱) از آن سوی خاکریز  - که جاده سد دز را از پادگان شهدای خیبر (۲) جدا می‌کرد -می‌آمد. برای حفظ حریم پادگان خاکریزی را اطراف پادگان احداث کرده بودند. تعجب من از این بود که حاجی در آنطرف خاکریز چه می‌کند؟ نزدیکتر که شد متوجه چهره پریشان و درهمش شدم. هنوز به کنار من نرسیده بود که آقا مهدی هم از آنطرف خاکریز سرازیر شد و به سرعت بطرف چادرش رفت. حاج آقا جعفری به من که رسید پرسیدم: حاج آقا اون طرف خاکریز خبریه؟ به فکر فرو رفت. به حرف که آمد کاسه چشمانش پر از اشک شد.

- الله اکبر! آدم بعضی‌ها را که می‌بیند به مسلمانی خود شک می‌کند و تازه می‌فهمد که چقدر از صراط حق فاصله دارد.

- مگه چی شده حاج آقا؟!

- راستش داشتم لباسهایم را که آب کشیده بودم روی طناب پهن می‌کردم که از پشت سر، دستی روی شانه‌ام قرار گرفت. آقا مهدی بود. گفت: "آقای جعفری چند دقیقه با شما کار دارم" بعد دستم را گرفت و با خود به سمت خاکریز برد. خاکریز را که رد کردیم آنطرف خاکریز روی خاکها نشست. فکر کردم که چه کاری می‌توانست با من داشته باشد؟ به خود فشار آوردم ولی چیزی به خاطرم نرسید. گفتم: "آقا مهدی با من امری داشتید؟" بی آنکه به صورتم نگاه کند گفت: "حاج آقا! احساس می‌کنم شدیداً به موعظه نیازمندم. مرا موعظه کنید!" گفتم: "آقا مهدی این چه حرفی است؟! شما هستید که باید ما را موعظه کنید. ما که باشیم که..."

دست بردار نبود. هر چه اصرار کردم راه بجایی نبردم. چاره‌ای نداشتم. اگر مهدی جانم را می‌خواست نمی‌توانستم تعلل کنم. شروع کردم از احوال قیامت برایش صحبت ‌کردن. من می‌گفتم و او می‌گریست... برادر فرهنگ! ما کجای زمین ایستاده‌ایم؟!!

***

۱- شهید صاحبعلی جعفری از روحانیون روستاهای خلخال بود. یک پایش همیشه در جبهه بود. خاکی، بی‌ریا، شوخ طبع و اهل حال بود. علیرغم سن زیاد در عملیاتها پا به پای نیروهای بسیجی می‌آمد و آقا مهدی برایش احترام زیادی قائل بود. در عملیات بدر از ناحیه صورت زخمی و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.
۲- این پادگان بعد از شهادت آقا مهدی بنام "پادگان شهید باکری" تغییر نام یافت.

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۳۷ و ۳۸

پی‌نوشت: کسی از قیمت "شدیدا به موعظه نیازمندم" اخیرا خبر دارد؟ کیلوئی چند؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20 22:37 توسط تبریزی |



(نقل از رحمان رحمان‌زاده)

محل استقرار بهداری و درمانگاه لشگر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود. در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا زد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای خورده‌های نان را می‌گشت. تا آخر قصه را خواندم!

 سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:
- برادر رحمان! این نان را می‌شود خورد؟!
- بله آقا مهدی، می‌شود.
دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد...
- این را چطور؟! آیا این نان را هم می‌شود استفاده کرد؟
من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می‌توانستم بدهم؟

آقا مهدی ادامه داد: الله بنده‌سی (بنده خدا - این عبارت تکیه کلام آقا مهدی بود) پس چرا کفران نعمت می‌کنید؟ آیا هیچ می‌دانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا می‌رسد؟ هیچ می‌دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا لااقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید به خدا بدهید...؟

بی آنکه سخن دیگری بگوید، سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد.

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۶

 

پی‌نوشت: الله بنده‌لری! (بندگان خدا) ای آنانکه دیگر بوی خاک از شما نمی‌آید! بیاورم گونی‌های اسراف بیت المال و کفران نعمتتان را؟! چه جوابی دارید به خدا بدهید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 9:15 توسط تبریزی |



(نقل از اکبر پورجمشید)

با اشاره آقا مهدی قرائت قرآن را شروع کردم. اکثر اعضای شورای لشگر حاضر بودند. چون مسائلی که قرار بود مطرح شود زیاد بود٬ از سوره‌های کوتاه انتخاب کردم و طولی نکشید که به پایان سوره رسیدم و صلواتی فرستادم.

بعد از صلوات٬ آقا مهدی گفت: "این چه قرآن خواندنی است؟! قرآن خواندن در اول جلسه تنها برای تبرک نیست. بلکه قرآن برای آن است که در آیات قرآن دقیق شویم. دوباره بخوانید!"

دوباره قسمتی دیگر از قرآن را خواندم و جلسه شروع شد!

منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی٬ چاپ چهارم٬ ص ۳۳

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10 11:29 توسط تبریزی |



(نقل از خانم صفیه مدرس، همسر شهید باکری)

مهدی از سبزی خیلی خوشش می‌آمد. هر بار که از دزفول بر می‌گشت از زمین‌های کنار جاده که زیر کشت سبزی، کاهو، خیار و... بود صحبت می‌کرد. یک روز که تازه از راه رسیده بود دوباره شروع کرد که : "نمی‌دانی چه سبزی‌های خوبی گذاشته بودند کنار جاده..." حرفش را قطع کردم و گفتم: "خب... یعنی چه هر روز می‌آیی و تعریف می‌کنی؟ لااقل بخر تا قورمه سبزی درست کنم." گفت: "آخه من نمی‌دانم چه باید بخرم. شما هر چه می‌خواهید بنویسید تا دفعه بعد که می‌آیم بخرم و بیاورم."

صبح که می‌خواست برود کاغذی را برداشتم تا اسامی سبزی‌ها را بنویسم. خودکار مهدی روی زمین بود٬ خودکار را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. مهدی داشت لباسش را مرتب می‌کرد. متوجه من که شد ناگهان با صدای بلند گفت: "با آن خودکار ننویس!" گفتم: "چرا؟" گفت: "خودکاری که داری با آن می‌نویسی مال بیت المال است و شما حق استفاده از آن را ندارید!" *

یکه خوردم. یعنی چه؟! اسم چند تره را نوشتن که اهمیتی ندارد. گفتم: "مگر می‌خواهم کتاب بنویسم؟ اسم چند تره را می‌نویسم که موقع برگشتن بخری." به آرامی گفت: "در روز قیامت این حرفها را به پشیزی نمی‌خرند. چهار کلمه هم چهار کلمه است. و السلام!!"

منبع: "خداحافظ سردار"٬ سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم٬ ص ۷۹


* آهاااااااااای..... "آقایان" و "آقازادگان"! ای شُمایان! امروز استفاده از سمند و پژو و پاجروی بیت المال حق مسلم شماست! بروید راحت باشید، دیگر باکری نداریم که سرتان داد بزند. احتمالا دیگر قیامتی هم در کار نیست!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07 11:26 توسط تبریزی |



(با اجازه برادر بزرگوار٬ موسی غیور)

آقا مهدی!

نفْس از دست شما به کجا گریخته بود؟! از شما انگشت حیرت بر دهان تاریخ مانده است. آقا مهدی! آن نفْسی که زمین در میان زبانه شعله‌هایش گر گرفته است و می‌رود تا دژهای ایمان مردم این روزگار را در نوردد، آیا هیچ سراغ شما را می‌گرفت؟ در نوشتن شما و شمایان مانده‌ایم همه! مگر به همین سادگی است؟! بنشینی، چند لحظه تمرکز کنی و چند جمله به ذهنت برسد و بدنبالش چند سطر آسمان و ریسمان را به هم ببافی تا فضایی از کاغذ یا صفحه وبلاگی را با نوشتن اشغال کنی؟ بیشتر کارهای ما امروز چنین شده است. شرط اول هر کاری تظاهرات بالینی و کلیشه‌ای آنرا فراهم کردن است. ما کپی همه افتخارات قلمی خود را بایگانی کرده‌ایم. ما تمام روزنامه‌هایی را که در آن نامی بالای مطلبی داریم بریده‌ایم و آرشیو وبلاگمان را در صفحه اول آن به رخ همه کشیده‌ایم. با اینهمه من می‌خواهم از تو بنویسم٬ از "مهدی باکری" .

آقا مهدی!

امروز دیگر کسی برای خدا ریا هم نمی‌کند. می‌گویند دنیا بر روی تبلیغات می‌چرخد پس چرا شما برای خود تبلیغات نکردید؟ نام شما را امروز برای ما با لقب "سردار سرلشگر" بر زبان می‌آورند. ولی چرا ما هر چه در عکس‌هایتان جستجو می‌کنیم اثری از مدال شجاعتی بر سینه یا نشان لیاقتی بر شانه‌های شما نمی‌یابیم؟ شنیده‌ایم در لشگرتان همه از پیر تا جوان شما را "آقا مهدی" صدا می‌زدند. راستی فرماندهی بر هوای نفس را در کدام دانشکده نظامی آموخته بودید؟ شنیده‌ایم شهردار هم بوده‌اید ولی چرا در آن یکباری که جلوی دوربین رفته بودید یک نگاه در دوربین تلویزیون نکردید تا مردم نگویند "این دیگر چه شهرداری است؟!"

آقا مهدی!

می‌خواستم بنویسم زادگاهت میاندوآب است. در ارومیه بزرگ شده‌ای و در تبریز دانشگاه رفته‌ای. فکر کردم اینها چه چیزی می‌خواهند از تو به دیگران بگویند؟ میزان حیرت ما از تو به نسبت فاصله‌مان است. ما این فاصله را با چه باید بسنجیم؟ شنیدیم در زیر آتش دشمن به رزمنده‌ای که زانوانش در برابر تیرهایی که از روبرو می‌آمدند می‌لرزید ‌گفتی: "ابراهیم (ع) باشید تا آتش شما را نسوزاند!" و خودت در دل آتش رفتی. وه...!! چه اطمینانی! این را هم خودم توی فیلمی که چهره معصوم و صدای محجوبت را برای ما یادگار نگه داشته دیدم که داشتی می‌گفتی: "اگه ذره‌ای شک می‌افتاد تو دل ابراهیم (ع) در اون موقعی که پرت می‌شد داخل آتش که ای وای الان بیفتم می‌سوزم، گمان می‌کنم می‌سوخت!!" چه فاصله‌ای که بین ما و شما نیست!

آقا مهدی!

جسارت مرا ببخش که تصمیم گرفته‌ام از تو بنویسم.
راستی هفته دفاع مقدس است. هفته دفاع مقدس بر شما مبارک!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 13:19 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin