|
| |
|
(نقل از سید اصغر قریشی) بعد از شهادت حمید [باکری] در عملیات خیبر، بخاطر روابط نزدیکی که بچههای اطلاعات با فرماندهی لشگر داشتند، تصمیم گرفته بودیم که در حضور آقا مهدی از بکار بردن اسم حمید خودداری کنیم. به همین خاطر برای صدا کردن برادرانی که اسمشان حمید بود از کلماتی چون اخوی، برادر و یا از نام خانوادگی آنها استفاده میکردیم. آن روز، یکی از تیمهای واحد برای انجام مأموریتی حساس به جلو رفته بود و هنوز برنگشته بود. حمید قلعهای و حمید اللهیاری هم جزو این تیم بودند. هر وقت تیمهای شناسایی دیر میکردند، جلوتر از همه، آقا مهدی میرفت و کناره پد بالای سنگر میایستاد و منتظر میشد. از دور که نگاه میکردی مدام لبهایش تکان میخورد. نزدیک که میشدی میتوانستی ذکرش را بشنوی: لا حول و لا قوة الا بالله... اینبار هم آقا مهدی و بعضی از بچههای واحد، در کناره پد به انتظار ایستاده بودند. آفتاب، در حال غروب بود که بلمهای گمشده از دور پیدا شدند. من به محض دیدن آنها از شادی فریاد زدم: "حمید... حمید...!!" و به طرفشان دویدم. هنوز حال و هوای استقبال بچهها فروکش نکرده بود که متوجه آقا مهدی شدم. به دور دستِ جزیره جنوبی [مجنون]، که جنازه حمید آقا را به امانت داشت، خیره شده بود. توجه همه بچهها به آقا مهدی بود. بعضیها هم با عصبانیت به من نگاه میکردند! دوباره یاد حمید در ذهن آقا مهدی جان گرفته بود. جنــــازه برادر به خاک افتــــــاده بود و برادری که میتوانست دستور دهد تا جنازه او را به عقب منتقل کنند تنهــــا گفته بود: "اول جنازه بقیه شهدا، بعد جنازه حمید." منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۵۲ پینوشت یک: مردم وقتی مسئول میشوند، اول طبق مقررات (!) برادرشان را میآورند استخـــدام میکنند (تا برای زن و بچهاش یک لقمه نان حلال ببرد!) آقا مهدی باید میآمد از ما یاد میگرفت. نه؟؟ + نوشته شده در جمعه 1387/07/26 5:2 توسط تبریزی |
(نقل از محمد حسین فرهنگی) داخل چادر نشسته بودند. تا چشمشان به من افتاد به استقبال آمدند و چون داخل چادر شلوغ بود، بعد از سلام و احوالپرسی، پوتینهای خود را پوشیدند و با هم از چادر بیرون آمدیم. لحظاتی قبل، آقا مهدی مرا خواسته بود و میدانستم حتماً کار مهمی پیش آمده است. روی سنگی نشست و مرا هم دعوت به نشستن کرد. - مؤمن! میدانی نتیجه یک عملیات در یکی دو ساعت آخر آن معلوم میشود؟ فقط به چشمهایش نگاه کردم. میخواستم پاسخ را از زبان خودش بشنوم. - ...و میدانی که در آن یکی دو ساعت چه چیزی کارساز است؟ آموزش، توان جسمی، اسلحه و تجهیزات، همه، کارایی خود را از دست میدهند. در آن چند ساعت، حرف آخر را ایمان میزند و کار را پیش میبرد. بروید برنامهریزی کنید و بچهها را به ایمان مجهز کنید! منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۸ و ۲۹ *** پینوشت یک: دو سه هفته پیش به مناسبتی، توفیق داشتم به محضر یکی از همرزمان شهید باکری در تبریز (که عکاس هنرمندی هم هست و بیشتر عکسهایی که از آقا مهدی بجا مانده اثر اوست)، برسم. صحبت از هفته دفاع مقدس و برنامههای تلویزیون بود. عصبانی بود از اینکه در هفته دفاع مقدس در یکی از برنامههای تلویزیون، بحث "عقلانیت جنگ" مطرح شده بود! میگفت: "این موضوع را برای جنگی که مهدی باکری و بچههای لشگر عاشورا در آن جنگیدهاند، به میان آوردن، تحریف حقیقت جنگ است و اینطوری بچههای جنگ و آن چیزی که بچههای جنگ را به میدان نبرد میکشانْد، زیر سؤال میرود!" و گلایه میکرد از کسانی که دارند این بحث را مطرح میکنند. من هم بعنوان آدمی که " فرار به زیر راه پلهها با شنیدن آژیر قرمز (!) "، نهایت تصویری است که از کل جنگ در ذهنش - وقتی که هشت نه ساله بودم - باقی مانده، ولی وانمود میکند که میفهمد او چه میگوید، حرفهایش را گوش میکردم! پینوشت دو: این جمله شهید آوینی را که "ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است" در کتاب "فتح خون" خواندهاید؟ پینوشت سه: عُقلایی که زمان جنگ در خانه مینشستند و زیارت عاشورا و وارث میخواندند و چاخان میکردند که "فیا لیتنی کنت معکم فأفوز معکم"، بروند باز هم چاخان کنند! محرم در راه است. + نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23 4:18 توسط تبریزی |
(نقل از محمد حسین فرهنگی) تعجب کردم! حاج آقا جعفری (۱) از آن سوی خاکریز - که جاده سد دز را از پادگان شهدای خیبر (۲) جدا میکرد -میآمد. برای حفظ حریم پادگان خاکریزی را اطراف پادگان احداث کرده بودند. تعجب من از این بود که حاجی در آنطرف خاکریز چه میکند؟ نزدیکتر که شد متوجه چهره پریشان و درهمش شدم. هنوز به کنار من نرسیده بود که آقا مهدی هم از آنطرف خاکریز سرازیر شد و به سرعت بطرف چادرش رفت. حاج آقا جعفری به من که رسید پرسیدم: حاج آقا اون طرف خاکریز خبریه؟ به فکر فرو رفت. به حرف که آمد کاسه چشمانش پر از اشک شد. - الله اکبر! آدم بعضیها را که میبیند به مسلمانی خود شک میکند و تازه میفهمد که چقدر از صراط حق فاصله دارد. - مگه چی شده حاج آقا؟! - راستش داشتم لباسهایم را که آب کشیده بودم روی طناب پهن میکردم که از پشت سر، دستی روی شانهام قرار گرفت. آقا مهدی بود. گفت: "آقای جعفری چند دقیقه با شما کار دارم" بعد دستم را گرفت و با خود به سمت خاکریز برد. خاکریز را که رد کردیم آنطرف خاکریز روی خاکها نشست. فکر کردم که چه کاری میتوانست با من داشته باشد؟ به خود فشار آوردم ولی چیزی به خاطرم نرسید. گفتم: "آقا مهدی با من امری داشتید؟" بی آنکه به صورتم نگاه کند گفت: "حاج آقا! احساس میکنم شدیداً به موعظه نیازمندم. مرا موعظه کنید!" گفتم: "آقا مهدی این چه حرفی است؟! شما هستید که باید ما را موعظه کنید. ما که باشیم که..." دست بردار نبود. هر چه اصرار کردم راه بجایی نبردم. چارهای نداشتم. اگر مهدی جانم را میخواست نمیتوانستم تعلل کنم. شروع کردم از احوال قیامت برایش صحبت کردن. من میگفتم و او میگریست... برادر فرهنگ! ما کجای زمین ایستادهایم؟!! *** ۱- شهید صاحبعلی جعفری از روحانیون روستاهای خلخال بود. یک پایش همیشه در جبهه بود. خاکی، بیریا، شوخ طبع و اهل حال بود. علیرغم سن زیاد در عملیاتها پا به پای نیروهای بسیجی میآمد و آقا مهدی برایش احترام زیادی قائل بود. در عملیات بدر از ناحیه صورت زخمی و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۳۷ و ۳۸ پینوشت: کسی از قیمت "شدیدا به موعظه نیازمندم" اخیرا خبر دارد؟ کیلوئی چند؟ + نوشته شده در شنبه 1387/07/20 22:37 توسط تبریزی |
(نقل از رحمان رحمانزاده) محل استقرار بهداری و درمانگاه لشگر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود. در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا زد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای خوردههای نان را میگشت. تا آخر قصه را خواندم! سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت: آقا مهدی ادامه داد: الله بندهسی (بنده خدا - این عبارت تکیه کلام آقا مهدی بود) پس چرا کفران نعمت میکنید؟ آیا هیچ میدانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا میرسد؟ هیچ میدانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا لااقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید به خدا بدهید...؟ بی آنکه سخن دیگری بگوید، سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد. منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۶ پینوشت: الله بندهلری! (بندگان خدا) ای آنانکه دیگر بوی خاک از شما نمیآید! بیاورم گونیهای اسراف بیت المال و کفران نعمتتان را؟! چه جوابی دارید به خدا بدهید؟ + نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 9:15 توسط تبریزی |
(نقل از اکبر پورجمشید) با اشاره آقا مهدی قرائت قرآن را شروع کردم. اکثر اعضای شورای لشگر حاضر بودند. چون مسائلی که قرار بود مطرح شود زیاد بود٬ از سورههای کوتاه انتخاب کردم و طولی نکشید که به پایان سوره رسیدم و صلواتی فرستادم. بعد از صلوات٬ آقا مهدی گفت: "این چه قرآن خواندنی است؟! قرآن خواندن در اول جلسه تنها برای تبرک نیست. بلکه قرآن برای آن است که در آیات قرآن دقیق شویم. دوباره بخوانید!" دوباره قسمتی دیگر از قرآن را خواندم و جلسه شروع شد! منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی٬ چاپ چهارم٬ ص ۳۳ + نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10 11:29 توسط تبریزی |
(نقل از خانم صفیه مدرس، همسر شهید باکری) مهدی از سبزی خیلی خوشش میآمد. هر بار که از دزفول بر میگشت از زمینهای کنار جاده که زیر کشت سبزی، کاهو، خیار و... بود صحبت میکرد. یک روز که تازه از راه رسیده بود دوباره شروع کرد که : "نمیدانی چه سبزیهای خوبی گذاشته بودند کنار جاده..." حرفش را قطع کردم و گفتم: "خب... یعنی چه هر روز میآیی و تعریف میکنی؟ لااقل بخر تا قورمه سبزی درست کنم." گفت: "آخه من نمیدانم چه باید بخرم. شما هر چه میخواهید بنویسید تا دفعه بعد که میآیم بخرم و بیاورم." صبح که میخواست برود کاغذی را برداشتم تا اسامی سبزیها را بنویسم. خودکار مهدی روی زمین بود٬ خودکار را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. مهدی داشت لباسش را مرتب میکرد. متوجه من که شد ناگهان با صدای بلند گفت: "با آن خودکار ننویس!" گفتم: "چرا؟" گفت: "خودکاری که داری با آن مینویسی مال بیت المال است و شما حق استفاده از آن را ندارید!" * یکه خوردم. یعنی چه؟! اسم چند تره را نوشتن که اهمیتی ندارد. گفتم: "مگر میخواهم کتاب بنویسم؟ اسم چند تره را مینویسم که موقع برگشتن بخری." به آرامی گفت: "در روز قیامت این حرفها را به پشیزی نمیخرند. چهار کلمه هم چهار کلمه است. و السلام!!" منبع: "خداحافظ سردار"٬ سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم٬ ص ۷۹ + نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07 11:26 توسط تبریزی |
(با اجازه برادر بزرگوار٬ موسی غیور) آقا مهدی! نفْس از دست شما به کجا گریخته بود؟! از شما انگشت حیرت بر دهان تاریخ مانده است. آقا مهدی! آن نفْسی که زمین در میان زبانه شعلههایش گر گرفته است و میرود تا دژهای ایمان مردم این روزگار را در نوردد، آیا هیچ سراغ شما را میگرفت؟ در نوشتن شما و شمایان ماندهایم همه! مگر به همین سادگی است؟! بنشینی، چند لحظه تمرکز کنی و چند جمله به ذهنت برسد و بدنبالش چند سطر آسمان و ریسمان را به هم ببافی تا فضایی از کاغذ یا صفحه وبلاگی را با نوشتن اشغال کنی؟ بیشتر کارهای ما امروز چنین شده است. شرط اول هر کاری تظاهرات بالینی و کلیشهای آنرا فراهم کردن است. ما کپی همه افتخارات قلمی خود را بایگانی کردهایم. ما تمام روزنامههایی را که در آن نامی بالای مطلبی داریم بریدهایم و آرشیو وبلاگمان را در صفحه اول آن به رخ همه کشیدهایم. با اینهمه من میخواهم از تو بنویسم٬ از "مهدی باکری" . آقا مهدی! امروز دیگر کسی برای خدا ریا هم نمیکند. میگویند دنیا بر روی تبلیغات میچرخد پس چرا شما برای خود تبلیغات نکردید؟ نام شما را امروز برای ما با لقب "سردار سرلشگر" بر زبان میآورند. ولی چرا ما هر چه در عکسهایتان جستجو میکنیم اثری از مدال شجاعتی بر سینه یا نشان لیاقتی بر شانههای شما نمییابیم؟ شنیدهایم در لشگرتان همه از پیر تا جوان شما را "آقا مهدی" صدا میزدند. راستی فرماندهی بر هوای نفس را در کدام دانشکده نظامی آموخته بودید؟ شنیدهایم شهردار هم بودهاید ولی چرا در آن یکباری که جلوی دوربین رفته بودید یک نگاه در دوربین تلویزیون نکردید تا مردم نگویند "این دیگر چه شهرداری است؟!" آقا مهدی! میخواستم بنویسم زادگاهت میاندوآب است. در ارومیه بزرگ شدهای و در تبریز دانشگاه رفتهای. فکر کردم اینها چه چیزی میخواهند از تو به دیگران بگویند؟ میزان حیرت ما از تو به نسبت فاصلهمان است. ما این فاصله را با چه باید بسنجیم؟ شنیدیم در زیر آتش دشمن به رزمندهای که زانوانش در برابر تیرهایی که از روبرو میآمدند میلرزید گفتی: "ابراهیم (ع) باشید تا آتش شما را نسوزاند!" و خودت در دل آتش رفتی. وه...!! چه اطمینانی! این را هم خودم توی فیلمی که چهره معصوم و صدای محجوبت را برای ما یادگار نگه داشته دیدم که داشتی میگفتی: "اگه ذرهای شک میافتاد تو دل ابراهیم (ع) در اون موقعی که پرت میشد داخل آتش که ای وای الان بیفتم میسوزم، گمان میکنم میسوخت!!" چه فاصلهای که بین ما و شما نیست! آقا مهدی! جسارت مرا ببخش که تصمیم گرفتهام از تو بنویسم. + نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01 13:19 توسط تبریزی |
|