تبليغاتX
سردار شهید آقا مهدی باکری





(نقل از: مهدی فرجاد)

- برویم!

ماشین را روشن کردم و به سوی قرارگاه حرکت کردیم. چشم به جاده دوخته بودم و ذهنم در خاطرات دور دست پرسه می‌زد. آفتاب جنوب از پشت شیشه‌های تویوتا اذیت می‌کرد. هر چه می‌خواستم کولر ماشین را روشن کنم، جرأت نمی‌کردم. آقا مهدی، از لحظه‌ای که سوار شده بود قرآن کوچکش را از داشبورد درآورده بود و مشغول قرآن خواندن بود. راه طولانی بود و عرق از سر و رویمان سرازیر بود. "یا علی" گفتم و دکمه کولر را فشار دادم! هوای سرد و لطیف با فشار وارد ماشین شد. جان تازه‌ای گرفتم ولی زیر چشمی آقا مهدی را زیر نظر داشتم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که آقا مهدی انگشت سبابه را لای قرآن گذاشت و سرش را به طرف من برگرداند و گفت:

- الله بنده‌سی! می‌دانی کولر را که روشن می‌کنی مصرف بنزین ماشین زیاد می‌شود؟ خاموش کن! فردای قیامت چه جوابی داریم که به شهدا بدهیم... خاموش کن! مگر در سنگر، بچه‌ها زیر کولر نشسته‌اند که تو کولر روشن می‌کنی؟

می‌دانستم نمی‌گذارد، کارش همین بود. کولر را که باز می‌کردم بر می‌گشت بطرف من: "برادر فرجاد! باز چه شد؟" و من کولر را خاموش می‌کردم. آقا مهدی خود را از داشتن خیلی چیزها محروم می‌کرد و همه کس نمی‌توانست با او کنار بیاید. گاه آنچنان بود که لج می‌کردی و می‌خواستی در کنارش نباشی؛ "بیا حساب کن ببینم در بیست – سی کیلومتر راه، مصرف بنزین این ماشین چقدر می‌شود؟" می‌نشستی حساب می‌کردی. نمی‌دانستی برای چه می‌خواهد، حتما برای لشکر می‌خواهد برنامه ریزی کند و یا می‌خواهد مسئله حمل و نقل نیرو به منطقه عملیاتی را برآورد نماید... معما که حل می‌شد، دست در جیب می‌کرد و پول بنزین بیست – سی کیلومتر را بیرون می‌آورد و به حساب لشکر می‌ریخت. "اگر یادت باشد آنروز بیست –سی کیلومتر از همین ماشین برای کار شخصی استفاده کردیم... یادت که هست؟" و تو نگاه می‌کردی که یعنی چه؟ مگر خرید برای خانه، آنهم خانه خودت کار شخصی است؟ همسر تو اگر در زیر آتش دشمن در اهواز زندگی می‌کند، مگر می‌تواند رزمنده نباشد؟ ولی آقا مهدی برای تمامی کارهای خود دلیل قانع کننده‌ای داشت.

یک روز گفتم: "آقا مهدی اگر اجازه بدهی یک یخچال کاچویی کوچک برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آنجا می‌گذاریم تا در مواقعی که به نهار و شام نمی‌رسیم، برداریم و بخوریم." با نگاه نافذش به چشمهایم خیره شد که من از شرم سرم را پایین انداختم. گرچه تنها یک نگاه کافی بود ولی گفت: "مؤمن خدا! مگر این امکانات برای همه رزمندگان فراهم شده است؟ آیا درست است ما آب سیب خنکی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل‌آلود محروم باشند؟ ...برای ما همین کوتاهی‌ها که در حق رزمندگان کرده‌ایم کافی است و اگر بتوانیم جواب اینها را بدهیم خیلی هنر کرده‌ایم."

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۱۶ - ۱۱۵)

پی‌نوشت: قسمتی از یک سخنرانی از آقا مهدی هست که متن پیاده شده آن نزد حاج بهزاد پروین قدس موجود است. فرازهایی از آن که خیلی کوتاه است یادم مانده که به مناسبتهای مختلف اینجا و آنجا نقل کرده‌ام. در فرازی هست که: "یک پاسدار و رزمنده باید از خیلی چیزها که حرام هم نیست بگذرد." جمله جناب فرجاد را که می‌نوشتم (آقا مهدی خود را از داشتن خیلی چیزها محروم می‌کرد و همه کس نمی‌توانست با او کنار بیاید) باز یاد حرف آقا مهدی افتادم. فکر کردم مناسب اینجا هم باشد. و باز یادم آمد که در سیره حضرت امام (ره) از این دست موارد، بیشمار نقل شده. کسی در نجف به امام (ره) گفته بود که فرش منزل خیلی نخ نما شده، شما مراجعه کننده دارید، اینجا منزل امام زمان (عج) است، اجازه بدهید فرش نویی تهیه کنیم؛ امام (ره) فرموده بودند: "معلوم نیست در منزل امام زمان (عج) همین هم افتاده باشد."

گر حلال آمد پی قوت عوام    طالبان دوست را آمد حرام (مولوی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 10:32 توسط تبریزی |



(نقل از: علی اکبر پوزش‌پذیر)

گردان امام حسین (ع) روزهای پایانی آموزش بلم رانی را پشت سر می‌گذاشت. شب و روز رودخانه سابله شاهد بود که نیروهای گردان در تلاشند تا برای عملیات آماده شوند.

یک روز آقا مهدی به موقعیت ما آمد و گفت: "نیروهای گردان را به مرخصی بفرستید." همه جا خوردیم. در عملیاتی که قرار بود از پاسگاه زید انجام گیرد هم، این چنین شد. آقا مهدی آمد و برای نیروها صحبت کرد و سپس خبر لو رفتن عملیات را داد. چنین به نظر می‌رسید که باز عملیات لو رفته است. ولی ادامه صحبت آقا مهدی همه را مطمئن کرد؛ "برای فریب دشمن باید مدتی نیروها دور از منطقه باشند تا هم آنها استراحتی بکنند  و هم کادر گردان آموزش بلم رانی ببینند و برای عملیات آماده شوند." من و ابراهیم علی‌نژاد [شهید] هم جزو کادر گردان بودیم ولی قبلا آموزش بلم رانی را گذرانده بودیم به دلیل اینکه آقا مهدی گفته بود هیچکس نباید از نوع آموزش شما مطلع شود تا آن روز کسی نمی‌دانست که ما آموزش بلم رانی را گذرانده‌ایم.

آموزش کادر که شروع شد، آقا مهدی به اصغر قصاب [شهید] که فرمانده گردان امام حسین (ع) بود گفت: "این برادران هم آموزش کافی دیده‌اند، می‌توانید از اینها هم استفاده کنید." یکباره همه نگاهها بسوی ما برگشت و از اینکه توانسته بودیم به عهدی که با آقا مهدی داشتیم پایبند بمانیم در پوست خود نمی‌گنجیدیم.

هر کس سوار بلم می‌شد، بلم بر می‌گشت و به داخل آب می‌‍افتاد. بلم سواری مهارتی می‌خواست که باید آنرا همه کسب می‌کردند. آقا مهدی وقتی دید بعضی از کادر گردان بعلت اینکه بلم سواری بلد نیستند به داخل آب می‌افتند، خودش نیز سوار بلم شد و برای اینکه بقیه خجالت نکشند ناشی‌گری کرد و به داخل آب افتاد و سراپا خیس از آب بیرون آمد.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۱۴ - ۱۱۳)

توضیح ِ یکی از رزمندگان و فرماندهان معزز لشکر عاشورا برای این روایت که بصورت کامنت درج فرموده‌ بودند؛ مناسب دیدم بعنوان پاورقی ذیل این پست بیاورم:

سلام،با تمام احترام و علاقه ای که به برادر خوب و بزرگوارم،علی اکبر پوزش پذیر دارم،این اخلاق را در آقامهدی سراغ نداشتم،"ناشی گری عمدی" این برداشت و تفسیری است که ایشان کرده اند،آقا مهدی،جدا در بلم رانی مهارت زیاد نداشت و خود هم اهل این نوع کار و تظاهر نبود،به نظرم بالاترین رنگ او بی رنگی بود.خدا با اولیا و شهیدانش همنشین کند انشاالله.

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 7:42 توسط تبریزی |



(نقل از: محمدرضا تقی‌زاده توانا)

- بیدار کردن یک رزمنده آنهم در این ساعت از شب گناه دارد. آنها خسته هستند و شما هم راضی نشوید سکاندار از استراحت شبانه محروم بماند. خدا شما را اجر دهد بیا راهنمائی کن با قایق من غذا را به بچه‌ها برسانیم.
با اینکه دوست داشتم مدتی هر چند اندک را همراه آقا مهدی باشم ولی کاری که آقا مهدی از من می‌خواست شدنی نبود؛ فرمانده لشکر می‌خواست کارش را ول کند و برود دنبال پخش غذا.
- نه آقا مهدی... سکاندار خودش سپرده بود که وقتی غذا آمد بیدارش کنم. در عین حال شما کارهای مهمتری دارید.
حرفم را قطع کرد و گفت:
- نه مؤمن!... کار، کار است. اجر شما در نزد خدا بیشتر از امثال ماست. بگذار لااقل برای یکبار هم که شده من هم پا به پایتان بیایم.

بالاخره با اصرار ایشان قابلمه‌ها را بداخل قایق بردیم و به طرف خط حرکت کردیم. سکان در دست آقا مهدی بود و قایق در آبراههای پر پیچ و خم به جلو می‌رفت و من از اینکه در کنار فرمانده لشکر بودم خوشحال بودم ولی وقتی از ذهنم می‌گذشت که آقا مهدی برای چه کاری با من همراه شده از خودم خجالت می‌کشیدم و نمی‌دانستم اگر فرماندهان گردان مرا با این وضعیت ببینند، با من چه برخوردی می‌کنند. آتش دشمن همچنان می‌بارید و گلوله‌ها گاه به گاه در آبراهه‌ها فرود می‌آمد و  آب به سر و رویمان می‌پاشید. آقا مهدی تا دید من از خجالت سر به زیر انداخته‌ام سکوت را شکست.

- برادر... شما چرا هنگام انفجار گلوله‌ها سر خم نمی‌کنید؟
- راستش آقا مهدی ما عادت کرده‌ایم. از صدای قبل از انفجار تشخیص می‌دهیم که گلوله به کجا اصابت می‌کند.
- از کجا اعزام شده‌اید؟
- از تبریز.
- آفرین به شما رزمنده‌ها که چنین جسور و بی‌باک هستید... در چند عملیات شرکت کرده‌ای؟
- آقا مهدی! آنقدر زیاد نیست که ارزش گفتن داشته باشد ولی خدا توفیق داده در دو عملیات همراه رزمندگان بوده‌ام.
- حاضری در عملیات آینده هم شرکت کنی؟ [عملیات بدر]
- چرا که نه آقا مهدی! ما برای همین اینجا هستیم... در ضمن من با یکی از دوستان شهیدم که قبل از شهادتش در لشکر با هم بودیم در عالم رؤیا پیمان بسته‌ام که تا رمقی در جان دارم و تا زمانی که جنگ ادامه دارد از جبهه‌های نبرد دور نباشم.

به اولین پاسگاه رسیده بودیم. ساعت یک بامداد را نشان می‌داد. یک ساعت با آقا مهدی در راه همصحبت بودیم ولی این یک ساعت چه زود گذشته بود. بچه‌هایی که برای گرفتن غذا می‌آمدند با دیدن آقا مهدی دستپاچه می‌شدند و همرزمان خود را خبر می‌کردند و به استقبال آقا مهدی می‌آمدند. گرسنگی و دیر رسیدن غذا، از یادها می‌رفت و هرکس با عشق و علاقه‌ای خاص با آقا مهدی احوالپرسی می‌کرد. آقا مهدی از یک یک بسیجی‌ها به خاطر تأخیر غذا پوزش می‌خواست و بسوی پاسگاه و کمین دیگر براه می‌افتادیم.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۰۷ - ۱۰۵)

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 5:27 توسط تبریزی |



(نقل از: محمد پور نجف - علی پرستی)

آموزش آبی - خاکی، ترکیبی از آموزش‌های بلم‌ رانی، غواصی و شیوه‌های شناسایی در هور بود که به مدت یک ماه در منطقه "شط علی" ادامه یافت. سپس گروه یازده نفری ما برای تحویل گرفتن منطقه به محل مأموریت عزیمت کرد. در این مدت دیگر می‌دانستیم که با این آموزش‌ها سر از جزایر "مجنون" درخواهیم آورد. نیروهای قرارگاه نصرت، منطقه را تحویل اطلاعات لشکر دادند و از آن روز کار شبانه‌روزی واحد شهدای کربلا شروع شد.

سنگرهای ما شانه به شانه هم قسمتی از "پد ۳" جزیره شمالی را به خود اختصاص داده بودند. جزیره شمالی به هشت "پد" تقسیم می‌شد. "پدها" جاده‌هایی بودند که عراق در هور ایجاد کرده بود و سپس آنها را به هم وصل نموده بود. آبِ مانده در میان جاده‌ها، رفته رفته خشک و خالی می‌شد و از آن حوضچه‌های خشک، برای استخراج نفت استفاده می‌کردند. فاصله پدها تا محل استقرار دشمن، بین ۳ الی ۶ کیلومتر بود.

آقا مهدی بیشتر ساعات شبانه‌روز را در سنگر اطلاعات می‌گذراند. حضور ایشان در میان ما تأثیر عجیبی بر روحیه بچه‌ها داشت. گرچه بچه‌های اطلاعات به تحمل سختی‌ها شهره بودند ولی حضور فرمانده لشکر در کنار آنها تحمل مشقات و سختی‌های طبیعی منطقه را بر آنها آسان می‌کرد. آقا مهدی برای هر کدام از بچه‌ها یک شیشه عطر "تی رز" و یک دفتر یادداشت هدیه داده و اول دفتر یادداشت را هم با دستخط خود نوشته بود. محبت و توجه ایشان به بچه‌ها باعث می‌شد که ما بعد از ماهها کار طاقت فرسا ، نیازی به مرخصی نداشته باشیم. بیشتر وقت آقا مهدی صرف بحث و تبادل نظر در مورد آبراه‌ها و معبرهای عملیاتی می‌شد. با بچه‌ها می‌نشست و از روی نقشه هوایی، معبرها را توجیه می‌کرد و سپس از یک یک بچه‌ها گزارش می‌خواست. هیچ چیز برای آقا مهدی بی‌اهمیت نبود و در مراحل مختلف شناسایی، پوشش گیاهی، وضعیت سنگرها، کمین‌ها و تغییرات احتمالی روزانه را می‌پرسید.

یک شب، تیم ما به همراه یک بومی برای شناسایی سمت چپ پاسگاه "روطه" عراق تا نزدیکی کمین دشمن پیش رفت و در حین شناسایی، از منطقه فلیمبرداری شد. ولی موفق به شناسایی سده* اصلی دشمن نشدیم. صبح آنروز، آقا مهدی باکری با [حاج] کریم فتحی به سنگر ما آمدند و مسیر شناسایی دیشب ما را از روی نقشه هوایی کنترل کردند. سپس با سؤالات ریز و درشت تخصصی سؤال پیچ شدیم. مانده بودیم که چه بگوئیم؛ زیر چشمی و با ایما و اشاره با یکدیگر مشورت می‌کردیم تا بلکه برای سؤالات آقا مهدی جوابی پیدا کنیم. دقت و پیگیری مداوم ایشان موجب می‌شد دقت بچه‌ها در شناسایی بیشتر شود.

* سده، سیل‌بند، دژ به یک معنی بکار می‌روند. سده خاکریز مستحکمی بود که علاوه بر جلوگیری از نفوذ آب، بعنوان خط دفاعی مورد استفاده قرار می‌گرفت.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۴۹ - ۴۷)

پی‌نوشت: "...حضور فرمانده لشکر در کنار آنها تحمل مشقات و سختی‌های طبیعی منطقه را بر آنها آسان می‌کرد." گفتنش آسان و خواندن و رد شدن از آن هم آسانتر! فدای حضوری که مایه آسانی سختی‌ها و زدودن غم از دلهاست و فقدانش مایه حسرت و افسوس. هزار جان گرامی فدای ارواح بلند اینان و جانهای به خدا پیوسته‌شان.

وبلاگ حمید (+)

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390 23:43 توسط تبریزی |



(نقل از: حسین دمیرچی)

هوای حمام کرده بودم و بی‌آنکه به کسی بگویم آمده بودم اهواز، مدرسه شهید براتی، و حالا زیر دوش آب جا خوش کرده بودم. بعد از شروع جنگ، مدرسه تقریبا به مقر لشکر تبدیل شده است و واحدهایی از لشکر آنجا مستقر شده‌اند. اینجا حمام آمدن، هم فال است و هم تماشا. بچه‌هایی که قصد اهواز می‌کنند، در مدرسه به دوستان و آشنایان خود نیز در واحدهای مستقر در آنجا سر می‌زنند و گاهی هم مدرسه و حمام بهانه‌ای است برای سر زدن به چلوکبابی شمشیری و دلی از عزا درآوردن. من نیز مثل بقیه، بعد از حمام می‌خواستم به جاهایی سر بزنم. در همین فکرها بودم که صدای آشنایی از بیرون حمام مرا به نام خواند.

- برادر حسین... حسین دمیرچی!

شناختم. یکی از بچه‌های واحد خودمان بود.

- بله من اینجام!

به هر ترتیبی بود از حمام بیرون آمدم و به همراه برادری که به دنبالم آمده بود به طرف پادگان پدافند هوایی اهواز حرکت کردیم. قرار بود امروز عده‌ای از بچه‌های واحد به مأموریت بروند و من هم جزو آن افراد بودم. به پادگان که رسیدیم آمبولانس آقا مهدی منتظر ما بود. به همراه آقا مهدی سیزده نفر می‌شدیم. پریدیم داخل آمبولانس و ماشین حرکت کرد. غیر از من، کریم حرمتی، علی پرستی، مهدی داودی، حسین محمدیان و چند نفر دیگر نیز داخل آمبولانس بودند. هاج و واج به یکدیگر نگاه می‌کردیم و معلوم بود که هر کس در ذهن خود محل مأموریت جدید را حدس می‌زد.

چشمها را که نگاه می‌کردی، می‌توانستی ابهام را در آنها تشخیص بدهی. همه می‌دانستند که وقتی پای آقا مهدی در میان باشد و رانندگی را هم خود بعهده بگیرد "الله هامی یه بالام دییب دی" 1. مسیری که آمبولانس طی می‌کرد نا آشنا بنظر می‌رسید ولی بعد از طی مسافتی، راه بطرف هویزه کج شد و از دور "قرارگاه نصرت" خودنمایی کرد. پیاده شدیم و اطراف آقا مهدی را گرفتیم و ایشان شروع به صحبت کردند:

"برادران! شما آمده‌اید برای آموزش آبی – خاکی. در این مدتی که در حال آموزش هستید حق ترک پادگان و رفتن به مرخصی را ندارید. هیچکس حق ندارد با دیگران در خصوص نوع آموزش صحبت کند، حتی اگر طرف صحبت معاون لشکر باشد. بعد از اینکه آموزش‌ها تمام شد خودم یا مسئول واحدتان، کریم فتحی، به دنبالتان می‌آید. عزیزان من! شما نمایندگان لشکر عاشورائید، سعی کنید مأموریت خود را به نحو احسن انجام دهید بلکه بتوانیم در عملیات آینده دل امام را شاد کنیم." بعد از این سخنان کوتاه، آقا مهدی ما را به مسئولین "قرارگاه نصرت" معرفی کرد و بازگشت... (ادامه دارد)

۱. ضرب المثل آذری، تقریبا معادل "نان همه توی روغن است".

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۴۷ - ۴۵)

پی‌نوشت: در متون و اسناد منتشر شده دفاع مقدس، از بچه‌های اطلاعات عملیات جنگ کمتر یاد شده و یاد می‌شود. هنوز هم بعد اینهمه سال، در مورد این نیروها، نوع کارشان، رشادت‌ها و کارهای بزرگی که در جنگ انجام داده‌اند، کم گفته و شنیده می‌شود. خودشان که هیچ نمی‌گویند، دهان بقیه بزرگواران هم قرص است در این باب! امروز وقتی قبل از درج این روایت با یکی از رزمندگان بزرگوار لشکر تماس گرفتم تا سؤالی در مورد "واحد شهدای کربلا" (ظاهرا نام مستعار واحد اطلاعات عملیات لشکر عاشوراست) بپرسم فرمودند: "پشت تلفن نمی‌گوئیم این چیزها را!" ما هم سمعاً و طاعتاً پذیرفتیم! لذا اینجا هم اشاره‌ای به سؤالی که داشتم نمی‌کنم، الا اینکه امیدوارم سرور بزرگوار ما جناب حاج کریم فتحی (زید عزه المعالی) - فرمانده واحد شهدای کربلا - که چندی است افتخار می‌دهند و مرتب به اینجا سر می‌زنند و نامشان در این روایت برده شده، بخاطر درج بی‌اجازه این روایت بر ما خرده نگیرند، هر چند حقیر سعیم را برای دسترسی و کسب اجازه کردم. حضور دلگرم کننده ایشان و چند بزگوار دیگر از رزمندگان اسلام که گاه با نام و گاه بی‌نام اینجا چیزی به یادگار می‌نویسند، برای حقیر مایه سربلندی است. قدوم یاران آقا مهدی، در حکم قدوم مبارک آقا مهدی است.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 14:54 توسط تبریزی |



(نقل از: حمید گودرزی)

کار انتقال بلم‌ها و قایق‌ها  به جزیره [مجنون] شروع شده بود. تریلرها به جهت حفظ اطلاعات، نصف شب به جزیره می‌رسیدند و بعد از انتقال قایق‌ها به داخل آب، قبل از روشنایی صبح جزیره را ترک می‌کردند. اهمیت کار ایجاب می‌کرد که کار در زمان مشخص تمام شود. قایق‌ها را برای استتار به میان نیزار می‌کشیدیم و رویشان را با نی می‌پوشاندیم. کاغذ، تخته و بقیه چیزهایی که برای محکم کردن قایق‌ها روی تریلر استفاده می‌کردند جمع آوری و پنهان می‌شد و قبل از طلوع آفتاب، منطقه به وضعیت عادی بر می‌گشت.

آقا مهدی اغلب شبها در کنار ما حاضر می‌شد و به کار ما نظارت می‌کرد. آن شب، آقا مهدی روی یک تکه پل شناور در وسط آب ایستاده بود و راننده جرثقیل را راهنمایی می‌کرد تا قایق‌ها را بداخل آب بیندازد. صدای جرثقیل موجب شده بود که صدای آقا مهدی به ما نرسد و برای همین آقا مهدی با صدای بلند صحبت می‌کرد و از بس به سر و رویش آب پاشیده شده بود سراپا خیس بود. می‌دانستیم که باید تا پایان کار، خودش حضور داشته باشد و قبول نمی‌کند که برود و استراحت کند. به استتار قایق‌ها مشغول بودم که متوجه شدم یکی بسوی من می‌آید.

- آقای باکری شما هستید؟
از برادران ارتشی بود، اینجا چکار می‌کرد؟ گفتم:
- نه من نیستم... چکارش دارید؟
- ما از لشکر ۲۸ کردستان آمده‌ایم، با ایشان جلسه داریم؛ باید سریعا ایشان را ببینیم.

وقتی او با من صحبت می‌کرد بقیه همراهانش آمدند؛ از سر و وضعشان معلوم بود که فرماندهان لشکر هستند. بعدا شنیدم که در این عملیات [بدر] قرار است لشکر کردستان بعنوان پشتیبان ما عمل کند. با اشاره دست، آقا مهدی را که داخل آب داشت قایق‌ها را جابجا می‌کرد به آنها نشان دادم، تعجب می‌کردند که فرمانده لشکر و استتار قایق، آن هم شب و داخل آب!

- شما همینجا باشید تا من صدایشان کنم.
به طرف آقا مهدی حرکت کردم. فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا سراپا خیس روبروی من ایستاده بود.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۰۹ - ۱۰۷)

پی‌نوشت: عنوانی که  آن بالا گذاشته‌ام، احتمالا زیاد با این پست مرتبط نیست. شاید هم هست! مطلب را که می‌نوشتم، یادم آمد که "مهدی باکری" در این عملیات از داخل یکی از همین قایق‌ها پر کشید. نام آقا مهدی سالهاست که در ذهنم با کلمه "قایق" گره خورده و این کلمه همیشه برای من پیکر مطهر مهدی باکری را تداعی کرده که در عصر آنروز اسفند ۶۳ روی دجله گم شد و بعضی گفتند که باکری با دجله به دریا پیوست. همه عشاق خدا در طول تاریخ چوبه دارشان را شب و روز بر دوش کشیده‌اند. رسم عشاق است! عجب از این رسم که تخلف بردار نیست...

+ نوشته شده در جمعه 18 آذر1390 3:53 توسط تبریزی |



السلام علیکم یا انصار ابی عبدالله

 

+ نوشته شده در شنبه 12 آذر1390 0:20 توسط تبریزی |



(نقل از: غفار رستمی)

لشکر عاشورا به برکت فرماندهی آقا مهدی، "آچار فرانسه" سپاه بود. در هر عملیاتی شجاعانه وارد میدان می‌شد، سخت‌ترین محورهای عملیاتی را برای نبرد انتخاب می‌کرد و تا آخرین نفس می‌جنگید و برای همین نام عاشورا و نام باکری خواب از چشم نیروهای دشمن می‌گرفت.

عملیات "خیبر" از عملیاتهایی بود که لشکر عاشورا چون خورشیدی بر آسمان آن درخشید و جزایر را در زیر آتش سهمگین دشمن حفظ کرد و برای این مقاومت تاوان سنگینی نیز پرداخت؛ عده‌ای از فرماندهان لشکر شهید شدند و عده‌ای نیز به سختی مجروح گردیدند. اکنون ماهها از عملیات خیبر می‌گذشت و آقا مهدی برای کار، شب و روز نداشت؛ می‌خواست لشکر عاشورایی خود را برای عاشورایی دیگر آماده کند. آموزش‌های مداوم، سازماندهی‌های حساب شده و مانورهای پی در پی، تنها بخاطر عملیاتی بود که انتظار ما را می‌کشید. آقا مهدی روزی مرا به همراه سید مهدی حسینی که مسئول ستاد لشکر بود فراخواند و لیست بلند بالایی به دستمان داد و گفت:

- سلام مرا به این برادران می‌رسانید و می‌گوئید: مهدی گفت من منتظر شما هستم.

لیست را گرفتیم و به راه افتادیم. اسامی، آشنا بودند. ما در عملیات خیبر پا به پایشان جنگیده بودیم و بیشترشان در همان عملیات مجروح شده بودند. طبق لیست، به شهرهای زنجان، تبریز، اردبیل، خوی و بعضی شهرهای دیگر سر زدیم و سراغ افراد مورد نظر رفتیم. هنوز آثار جراحت در دست و پای اکثرشان دیده می‌شد. بعضی‌ها هنوز عصا بر زمین نگذاشته بودند، گروهی در بیمارستان بودند و عده‌ای نیز سر و دستشان باندپیچی شده بود. به هر کس می‌رسیدیم، بعد از عیادت پیــــام آقا مهدی را می‌رساندیم و منتظر پاســــــــخ می‌ماندیم... "آقا مهدی سلام رساندند و فرمودند من منتظر شما هستم، اگر می‌توانید بیائید." نام آقا مهدی را که می‌شنیدند، کاسه چشمشان پر از اشک می‌شد؛ همگی می‌دانستند که مهدی بعد از شهادت برادرش حتی به پشت جبهه نیامده و می‌دانستند که مهدی به دنبال همه پیک نمی‌فرستد و اکنون خبری هست که آنها را فرا می‌خواند. چشمی می‌گفتند و مهلت می‌خواستند تا آماده شوند.

مأموریت به اتمام رسیده بود ولی هر چه فکر می‌کردم، نمی‌توانستم به خود بقولانم کسانی که ما به دنبالشان رفته بودیم به عملیات برسند. بوی عملیات در ستاد لشکر پیچیده بود و مسئولان لشکر خود را برای عملیات آماده می‌کردند. نیروها سازماندهی می‌شدند، منطقه عملیاتی آماده می‌شد، گردان‌های خط شکن آخرین مراحل آموزش را پشت سر می‌گذاشتند که یک به یک لبیک گویان سردار عاشورایی لشکر عاشورا پیدا شدند. هر روز چند نفری بی‌آنکه بهبودی کامل پیدا کرده باشند، سر می‌رسیدند و خود را برای نبردی دیگر آماده می‌کردند...

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۷۱ - ۶۹)

وبلاگ حمید (+)

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390 11:34 توسط تبریزی |



(نقل از: جناب تاری‌زاده)

لشکر عاشورا به تازگی دژبانی جزیره مجنون را تحویل گرفته بود. می‌گفتند بعلت شدت فشار دشمن به جزایر، مسئولیتش را به لشکر عاشورا سپرده‌اند. برگ ترددهای مخصوص چاپ کرده بودند و هر کس را فاقد این برگها بود به داخل جزیره راه نمی‌دادیم. صبح، نوبت نگهبانی من بود. قبل از نگهبانی، مسئول دژبانی آمد و تآکید کرد که نباید هیچ ماشینی را بدون برگ تردد به داخل جزیره راه بدهی و برگشت و رفت به سنگر. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که ماشینی از دور پیدا شد. به دژبانی که رسید من جلو رفتم...

- سلام برادر!
- سلام علیکم.
- کجا می‌روید؟
- می‌رویم جزیره.
- برگ ترددتان را لطف کنید!    
- سرنشینان تویوتا به یکدیگر نگاه کردند و یکی از آنها گفت:
- برگ تردد نداریم برادر!

به تندی گفتم:
فرمانده لشکر گفته‌اند که هر که برگ تردد نداشته باشد نگذارید رد شود. یا برگ تردد می‌دهید و یا از راهی که آمده‌اید بر می‌گردید!
- مؤمن! ما برگ تردد همراه نداریم ولی کار مهمی داریم که باید به جزیره برویم؛ حالا شما اجازه می‌دهید تا ما مسئول دژبانی را ببینیم؟
بنظرم رسید که اصرار بیجایی می‌کنند. حرف، همان بود که برایشان گفته بودم. ولی بدم نمی‌آمد که همان را که از دهان من شنیده بودند از زبان مسئول دژبانی هم بشنوند.
- ما با شما شوخی که نداریم! حرف همان بود که گفتم، وقتی فرمانده لشکر گفته بدون برگ تردد عبور ممنوع یعنی باید بروید برگ تردد بیاورید... حالا اگر خواستید می‌توانید مسئول دژبانی را هم ببینید.

با دست سنگر دژبانی را نشان دادم و اضافه کردم: "ولی اول ماشین را بکشید کنار جاده بعد". یکی از سرنشین‌ها پیاده شد و بطرف سنگر براه افتاد. از دور زیر چشمی نگاهش می‌کردم. می‌خواستم هنگامی که مسئول دژبانی جواب سربالا می‌دهد صورتش را ببینم. به کنار سنگر رسیده بود و منتظر مسئول دژبانی بود. مسئول دژبانی از سنگر بیرون آمد و تا او را دید، دستپاچه بی‌آنکه کفشهایش را بپوشد بطرف مرد ناشناس رفت. با هم روبوسی کردند و مرد ناشناس با دست مرا نشان داد. مسئولمان کفشهایش را پوشید و بطرف دژبانی براه افتاد. فکر کردم حتما دوستش بود. تصمیم گرفته بودم اگر بگوید "این دوست من است و بگذار رد شود" بگویم "دستور فرمانده لشکر برای همه است؛ دوست و غیر دوست نمی‌شناسد. یا برگ تردد و یا عبور ممنوع!" به کنار ما رسیدند. مسئول دژبانی با اشاره به رزمنده ناشناس گفت: "برادر تاری‌زاده! ایشان فرمانده لشکر هستند اجازه بده رد شوند."

دست و پایم را گم کردم. اسلحه بر دوشم سنگینی کرد، او می‌توانست خودش را به من معرفی کند، چه لزومی داشت اینقدر مرا شرمنده کند. آقا مهدی داشت بطرف من می‌آمد. هر چه به من نزدیکتر می‌شد از یکسو از درون ذوب می‌شدم و از سوی دیگر از داشتن چنین فرماندهی به خود افتخار می‌کردم. به کنار من که رسید، دستش را به دور گردنم انداخت و با هم روبوسی کردیم. می‌دانستم کار خوبی نیست و گرنه آنقدر دستم را دور گردنش نگه می‌داشتم تا از بوی خوشش سیر شوم. وقتی می‌خواست از ما خداحافظی کند گفت:
- قارداش!... مواظب باش کسی بدون برگ تردد وارد جزیره نشود.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۸۷ - ۸۵)

وبلاگ حمید (+)

+ نوشته شده در جمعه 27 آبان1390 20:16 توسط تبریزی |



(نقل از: جعفر آشوری)

در خیابانهای اهواز در حال خرید بودیم که صدای اذان ظهر برخاست. از جزیره که به مرخصی شهری می آمدیم، هر کس سفارشی داده و چیزی خواسته بود و باید قبل از برگشت همه آنها را تهیه می کردیم. آدرس یکی از مقرهای لشکر را به ما داده بودند تا برای نماز و نهار به آنجا برویم. به همراه دوستان به دژبانی مقر مورد نظر رسیدیم. یکی از نگهبانها اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: "در این مقر نهار نمی دهند. برای نماز هم چون نیروی اینجا نیستید نمی توانم اجازه ورود بدهم. بروید به مقر..." راننده تویوتایی که تازه به دژبانی رسیده بود، سخن نگهبان را قطع کرد و گفت: "چرا اینجا جمع شده اید؟" ماجرا را برایش تعریف کردیم. گفت: "سوار شوید تا با هم برویم، بلکه جایی را پیدا کردیم."

سه - چهار نفری می شدیم که سوار تویوتا شدیم و به طرف یکی از مقرها راه افتادیم. هنوز از مقر اولی زیاد دور نشده بودیم که تویوتا جلو خانه ای توقف کرد. راننده پیاده شد و رو به ما کرد و گفت: "تا برویم و به پادگان برسیم، غذا تمام شده، پیاده شوید همگی مهمان من هستید!" با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم، راننده در خانه را باز کرد و دوباره به سمت ما بازگشت... "خب چی شد؟" صدایی از ما بر نخاست. راستش کمی ترسیده بودم. قبلا شنیده بودم در اهواز ستون پنجم دشمن... ولی نه او همزبان ما بود و ترکی صحبت می کرد. یکی از دوستان از ماشین پیاده شد و همین قوت قلبی شد تا بقیه از ماشین پایین بیائیم.

راننده بعد از همه وارد خانه شد و به همه خوش آمد گفت. بر در و دیوار اتاق،عکس امام، عکس شهید حمید باکری و شهید مرتضی یاغچیان به چشم می خورد. از اینکه در مورد راننده سوء ظن کرده بودم خودم را مذمت می کردم. شنیده بودم که فرماندهان و کادر لشکر به علت حضور مداوم در جبهه، در شهرهای نزدیک به جبهه برای خود خانه ای تهیه می کنند و خانواده خود را هم به آنجا انتقال می دهند. حدس می زدم راننده ما هم یکی از این فرماندهان باشد ولی ظاهرش این را نشان نمی داد. چند بار خواستم اسمش را بپرسم ولی خجالت کشیدم. چشمهایش شباهت زیادی به چشمهای "حمید" داشت ولی باورش مشکل بود که این فرمانده لشکر، آقا مهدی باشد. سفره ساده ای را باز کردند و نهار را در کنار ایشان خوردیم. سر سفره، بچه ها سؤالاتی از میزبان می کردند که بعضاً طفره می رفت و گاهی جواب می داد. من مطمئن شده بودم که می خواهد چیزی را از ما پنهان نگه دارد و مطمئن شده بودم که این مرد لاغر اندام، کسی جز آقا مهدی نمی تواند باشد و دنبال بهانه ای بودم که موضوع را به بچه ها بگویم.

بچه ها وقتی شنیدند که ما مهمان فرمانده لشکرمان هستیم اول باور نمی کردند ولی رفته رفته صورت همه شان به سرخی گرائید. وقتی آقا مهدی به اتاق برگشت همه بلند شدیم و با اظهار شرمندگی اجازه رفتن خواستیم. هر چه اصرار کردیم و بهانه آوردیم، آقا مهدی اجازه نداد. نشستیم و از هر دری سخن گفتیم. عصر هنگام بود که از آقا مهدی خداحافظی کردیم و به جزیره مجنون برگشتیم. حالا که فکر می کنم می بینم هیچ بعد از ظهری مثل آن روز به من خوش نگذشته است.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص 84 - 83) 

وبلاگ حمید (+)

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390 13:12 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند





پروفایل آقا مهدی
در کلام امام خامنه‌ای
سالشمار زندگی
آلبــــوم عکس
(سخنرانی ها (صدا
وصیت نامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی


وبلاگ


صفحه نخست
پست الکترونیک
همه پست‌های وبلاگ






لوگو







آرشیو


بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
ناپیدا در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
(دوران دانشجویی (3
فتح ‌المبین
دل به دستور رهبرشان سپردند
(دوران دانشجویی (4
ما دست‌های امامیم
(دوران دانشجویی (5
باید بفهمد با کی طرف است
فاصله با مهدی
یک دور تسبیح، مرگ بر آمریکا گفت
!اسم شب؛ سوسن
فرمانپذیری به خاطر علاقه به فرمانده
ما را چه به این اداها؟
مگر حمید کجا رفته؟
فرماندهِ به خدا پیوسته
اینجا محل شهادت شماست
(سرباز امام زمان (عج
اعدام علی، نامه سازمان مجاهدین به شهید باکری، علاقه به پوشیدن لباس بسیجی، مدارک ناقص و باقی قضایا
وضوی شهید باکری برای دیدار با امام
سکوت و خاموشی
حماسه شدن شهادت مهدی
فرماندهی که پیش‌مرگ نیروهایش بود
از فرماندهی لشگر تا فرماندهی دلها
فرمانده خیبری (1) ؛ بچه‌ها را یاد شب عاشورا بیندازید
فرمانده خیبری (2) ؛ اگر قرار است جزایر مجنون بروند من هم باید بروم
آب خوردن - دست نوشته‌ای از شهید حمید باکری
بسیجی شدن و عوض ده تا نیرو کار کردن
دلتنگ همچو مردی
خدایا قبولم کن - تکفیر شهید باکری بعد از شهادت
تا لحظه آخر
خواب بهشت برای شهید باکری
روایتی از دقایق آخر شهید باکری روایت نبرد عاشورایی فرمانده دلاور لشگر عاشورا در دقایق آخر
ازدواج شهید باکری
(بعد از ازدواج (1
(بعد از ازدواج (2
یادی از شهید علی باکری
اخلاص عمل
واکنش شهید باکری به فوت پدر
خُلق عظیم آقا مهدی
تخریب‌چی های کوچک
فرمانده عراقی - یادی دیگر از حمید باکری
باکری، پاسدار اسلام
پلاکارد روحیه بخش
مهر و قهر مهدی باکری
از همانجا تا نرسیدی بگو! - فرماندهی که جانش بود و نیروهاش
پوتین‌های پاره فرمانده
شهادت جوادی، مسئول تخریب لشگر عاشورا
باکری، شهردار آرمانشهر
یک گلوله بزنیم ببینیم چه می‌شود
مصاحبه‌ منتشر نشده‌ای از شهید باکری
این که دارد ظرف‌هایتان را می‌شوید فرمانده لشگرتان است
عبور از آتش - خاکریز زدن و مجروحیت آقا مهدی روی لودر
سخنرانی پیرامون ارزش زندگی توام با جهاد - قسمت اول
سخنرانی پیرامون ارزش زندگی توام با جهاد - قسمت دوم
برتری فکری آقا مهدی کلید حل معضلات جنگ
گردان رسیده دجله، مهدی اینجاست، من هم اینجام، تمام
...عبدی عبدی، مهدی
به من فهماند که می شود از آتش نترسید
فقط کارگری کرده ام
جای انگشتان آقا مهدی
من و تو و آن بسیجی یکی هستیم
در میدان مین
محل شهادت خودش را با دست خودش کشید
دیگر نمی توانم بمانم
اهل خوردن نبود
ورشکسته فکری
برای چی برگردم
لحظه آخر
حکایتی از نفوذ کلام آقا مهدی
صدای گریه آقا مهدی بلند شد
از خدا نمی ترسی؟
ارزش نماز و پاسخ آقا مهدی به امام جماعت
دقیق و ساده و خسته
(ارزش کلام امام (ره
رها شده از خودخواهی
نصیحت تذکر آمیز شهید باکری در مورد بیت المال
(مرید و عاشق امام (ره
اجر دنیوی کار آقا مهدی برای خدا
یعنی می گوئی شهادت به من نمی آید؟
ناهار مهمان امام زمان (عج)، بستنی مهمان آقا مهدی
پیروز در جدال با خود
تمام شب زیر باران
در محضر نماز شب
نامه‌ای از شهید باکری
غربت حزب‌الله در مهبط عقل
فروشنده و مشتری بهشتی
نشان از بی نشانها
عبور ممنوع و فرمانده بی‌ادعا
لبیک گویان سردار عاشورا
یا ابا عبدالله شفاعت
قایقی که آقا مهدی را با خود برد


یادداشت‌های پراکنده
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای امام خامنه‌ای
با اجازه احسان و آسیه
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب
!بونّان دا یاز
فقط براي رضاي خدا
سن یاریمین قاصدی سن
برای نخستین سالگرد کوچ شهید سید مصطفی الموسوی
السلام علیک یا فکر ناب اسلامی


همراهان
آقا
ابتدا
الهدی
بازیافته
بشری
بنده عشق
بصیرت سایبری
بیان
پروانگی
پروا، نه
پشت مرزهای ممنوعه
پیله
تلخک
جناب شیدا
(چله (سید قاسم ناظمی
حاج علا
حوریب
خاکریز خاطرات
خیبرشکن
دل نوشته‌ها
دیمزن
راحت الحلقوم
زایر صفا
زیباترین شکیب
سردار بی نشان
سمفونی باران در خلاء
شهید عباس اسفندیاری
شهید حاج ابراهیم همت
شهید حسن رضوان خواه
شمیم زهرا
شهید آقا حمید باکری
شهید سید احمد خیاط‌ نوری
شمس ولایت
شیفتگان خدمت
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
عطای کثیر
فانوسخه
قافله
گذرگاه شیشه‌ای
موسسه فرهنگی هنری دریادلان
مولایم
می طهور
میوه ممنوعه
نا آرام
نرگسی
نون اول نامه
وبگاه شهید مهدی باکری
هلوع
همه چیز از خدا و برای خدا
یا ایها العزیز
یا حنان
یار خراسانی
یک وجب دل


پایگاههای دفاع مقدس
ساجد
پایداری
خمول
امتداد
دیار رنج
نوید شهادت
چهار دیپلمات
ادبیات دفاع مقدس





اوقات شرعی


امام خامنه ای

سردار شهید حمید باکری



کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ و وقف شهیدان انقلاب اسلامی است
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

© Copyright 2008-2012
MEHDI-BAKERI.BLOGFA
All rights reserved