|
| |
|
(نقل از: صمد عباسی) منی که سه ماه نوکریاش را کردم بارها شد که بخاطر او و حمید کتک خوردم. باکم نبود. افتخارم این بود که بهم اعتماد داشت. افتخارم این بود که توی اولین عملیاتهای کردستان صدایم کرد و گفت: "صمد! آماده شو با هم برویم منطقه." حمید هم با ما بود. آن موقع مسئول جهاد سازندگی منطقه بود. قرار بود برویم پاکسازی منطقه. ماشینمان خراب شد. در هر حال رفتیم رسیدیم به منطقه سِرُو. جایی که پنجاه و پنج کیلومتر با مرز ترکیه فاصله داشت. آقا مهدی میخواست آنجا مقرهایی ایجاد کند برای امنیت منطقه. نگران هم بود. یک جا برگشت به من گفت: "اسلحهات را مسلح کن آماده باش!" خودش هم نارنجک از داشبورد برداشت گرفت دستش. از آن روز کار من با آقا مهدی شروع شد که برویم شناسایی برای پاکسازی منطقه. یکبار منتظر هلیکوپتر بودیم که نتوانست بیاید، بچهها من و آقا مهدی را بردند گذاشتند جلوی لشگر ۶۴ ارومیه. هلیکوپترها آنجا بودند. اذان ظهر رسیدیم. آقا مهدی گفت: "برویم اول داخل ثواب شویم." رفتیم وضو گرفتیم. گفتم: "برو جلو آقا مهدی، بگذار نمازم جلا پیدا کند!" هلیکوپتر آن روز پرواز نکرد. گفتند هوا مناسب نیست خطر دارد باشد برای بعد. هر جوری بود رفتیم شناسایی. موفق هم از آب در آمد. آنجا دیدم آقا مهدی چطور با مردم عادی کُرد میجوشد. باهاشان نشست و برخاست میکرد، میگفت و میخندید تا بتوانند بهم اعتماد کنند و اگر فریب خوردهاند یا اگر اسلحه دارند، بیایند طرف ما. خاطرم هست یکبار یک پیرمرد کرد آنقدر به آقا مهدی علاقه پیدا کرد که پیاده از روستایش آمده بود آنجا. رفتنا یک تسبیح یادگاری داد به او، صورتش را بوسید، برایش دعا کرد. آقا مهدی تسبیح را بوسید و وقتی خبر آوردند پیرمرد موقع برگشتن رفته روی مین خیلی ناراحت شد. حتی گریه کرد. گفت: "تقصیر من بود خدا کند از من بگذرد!" همیشه خودش را در کوتاهیها مقصر میدانست. حتی وقتی نگهبانی حق ما بود میآمد و میگفت: "پس سهم ما چی میشود از این ثواب؟" ما شبها خانهیی داشتیم که آنجا استراحت میکردیم. من بودم و چند نفر از بچهها که دم در نگهبانی میدادیم. خانه کوچک بود. جا نداشتیم. آقا مهدی جای خواب ما را انداخت، خودش رفت تو کیسه خواب خوابید. نصف شب بلند شد آمد گفت: "چرا مرا بیدار نکردید؟" (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۸۱ - ۷۹) + نوشته شده در دوشنبه 1388/11/19 11:50 توسط تبریزی |
(نقل از: کاظم میرولد) من هنوز پتوی مهدی را، ضبط صوت مهدی را پیش خودم نگه داشتهام. بچه کوچکم گاهی که از تلویزیون فیلم میبیند میآید شخصیتها را با شخصیت مهدی مقایسه میکند. حتی گاهی شباهتهایی از مهدی پیدا میکند و از کشفش خوشحالی میکند. او دنبال این نشانهها در من هم هست. نمیداند که فاصله من با مهدی از زمین تا آسمان است. این را خودم وقتی فهمیدم که در تبریز درگیری شد و ساواک چند نفر از بچههایی را که با مهدی رابطه داشتند شهید کرد. آن شب من خیلی ترسیدم. اولین بار بود که [با ساواک] رو در رو شده بودم. مهدی اصلاً باکی نداشت. صبح من ترسیدم بروم از خانه بیرون و مهدی خیلی خونسرد رفت بیرون نان خرید و برگشت با اینکه میدانست خانه تحت نظر است. من همان موقع بود که فاصله را فهمیدم. یا آن روز که مجروح شده بود و من نمیدانستم. تلفن کردم گفتم: "چرا اینجوری حرف میزنی؟ طوری شده؟" گفت: "نه. صبح سرم گیج رفت، لبم خورد به در اتاق." بعدها خانمش گفت مجروح بوده که نتوانسته حرف بزند. یا آن بار که گلوله خورده بود به مچ پاش. گفتم: "چرا میلنگی مهدی؟" گفت: "سرنیزهام ناغافل خورد به پام زخمش کرد. چیزی نیست." نمیگفت گلوله خورده به پاش. میگفت سرنیزه خورده تا هیچ وقت خودش برای خودش مهم نباشد. او این حرفها را حتی به من، به منی که سالها با او بودم و از تمام کارهای هم خبر داشتیم میزد. مهدی اوایل انقلاب دادستان انقلاب ارومیه بود. از صبح تا شب کار میکرد. خستگی نمیشناخت. همیشه ساعت دو یا سه صبح وقت میکرد بخوابد. یکبار گفتم: "چرا اینطوری کار میکنی؟ میافتی میمیری آ ." عادتش شده بود که دو سه هفته شبانه روز کار کند، دو روز مریض شود، باز بلند شود و همانطور کار کند و بگوید: "فرصت نیست." پینوشت: مُنافسه ما با آقا مهدی تمام شدنی نیست. و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص ۷۸ - ۷۷) + نوشته شده در شنبه 1388/11/10 23:16 توسط تبریزی |
(نقل از: علی عبدالعلیزاده)
مهدی آمد سراغم گفت: "برو خانهتان هر چی ساعت کهنه داری بردار بیاور!" ساعتها را آوردم، بردیم خانه عمهاش. همانجا بمب ساعتی ساختیم و همان شب بردیمش به روستای "بند" ارومیه، از مناطق کردنشین که ژاندارمری زیاد آنجا نفوذ نداشت و ما راحت میتوانستیم از سوت و کوریاش استفاده کنیم. رفتیم بمب را برای امتحان کار گذاشتیم. پنج دقیقه منتظر شدیم، بیست دقیقه گذشت، خبری نشد. باید کسی میرفت نقص بمب را میدید میآمد. من خیلی اصرار کردم بروم. مهدی قبول نکرد. گفت: "تو نه." گفتم: "چرا" گفت: "تو زن و بچه داری. من میروم." از پشت نگاهش میکردم. قدمهایش را محکم بر میداشت. ذرهای ترس در وجودش نبود. رفت، بمب را برداشت وارسیاش کرد. گفت: "ساعتش خراب است." آمدیم ساعت نو خریدیم بردیم بمب را گذاشتیم جلوی خانه سرهنگی که خیلی از مردم را اذیت کرده بود. البته بمب را مهدی برد گذاشت. از دیوار خانهاش رفت بالا و من گفتم: "چرا آنجا؟ بگذارش همینجا پشت در!" رفت بمب را گذاشت پشت دیوار، برگشت آمد گفت: "باید بفهمد با کی طرف است!" (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص ۱۵) + نوشته شده در شنبه 1388/11/03 22:9 توسط تبریزی |
پیشنوشت: کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان" به لطف ایشان دوباره بدستم رسید تا کار "آقا مهدی" روی زمین نماند. بر من وظیفه است که اینجا از ایشان بابت اینکه بدون تقاضای من کتاب را تهیه و برایم پست کردهاند تشکر کنم. سلامتی خادمین مخلص شهدا صلوات. *** (نقل از: کاظم میرولد) دانشگاه که تمام شد مانده بودیم در محیط دانشگاه بمانیم یا برویم. به این نتیجه رسیدیم که روابط دانشگاهی مزاحم کارهای ماست. با اینکه مهدی دانشجوی واقعاً با استعدادی بود و در رشته خودش آینده درخشانی داشت زدیم بیرون. سربازی، یک فاصله شش ماهه بین ما بوجود آورد. بالاخره با هم افتادیم یک جا. آمدیم تهران خانه گرفتیم و ماندگار شدیم. مهدی افسر وظیفه شده بود. ماهی هزار و پانصد تومان حقوق میگرفت. ما باز به خودمان سختی میدادیم. ماه رمضان که میشد یک تومان یخ میخریدیم برای دم افطار و افطار هم نان و انگور میخوردیم. فراموش نمیکنم که زمستان آن سال هیچ وقت توی آن خانه نفت نیامد. مهدی گفت: "میسازیم. یعنی باید بسازیم." فهمیدم این سختیها ادامه همان سختیهایی است که در تبریز داشتیم. ادامه همان روزهها و کوه رفتنها و کار کردنها و فقط با نان و ماست گذراندنها. ما تا سال پنجاه و هفت اصلاً گوشت نخریدیم. اگر هم پیش میآمد بخریم نمیخریدیم. مهدی میگفت: "لازم نیست فعلا" و فقط وقتی لازم شد برود بخرد که من مریض شدم. سال پنجاه و هفت قرار شد مهدی برود اسلحه تهیه کند. رفتن و برگشتنش چهل روی طول کشید. آمد به من گفت: "نشد کاظم." تمام آن سختی چهل روزه را فقط در همین یک کلمه خلاصه کرد تا من همیشه مطمئن باشم که اگر هر جا قرار باشد حرفی از مهدی باشد، حتی اگر سخت ترین سختیها روی دوشش بوده، اولین کسی که اسمش خط خواهد خورد مهدی خواهد بود. مهدی فقط گفت نشد تا من چیز دیگری نپرسم و او هم چیزی نگوید، مبادا از حرمت سختیها کاسته شود و به غرور و خودخواهی و چیزهای مادی و زمینی دیگر کشیده شود. مهدی همیشه میگفت: "ما باید جواب این سؤالها را با خودمان حل کنیم که چرا میخوریم، چرا میخوابیم، چرا میخوانیم، چرا ورزش میکنیم، چرا..." مهدی با همین چراهای پرسشگرش فلسفه زندگیاش را پیدا کرد. هیچکس ندید وقتی مهدی از عملیات میآید با تمام خستگی و تشنگی و گرسنگی، از کسی آب خنک بخواهد یا بگیرد. حمید هم همراه مهدی بود و اصلاً در کنار او بود که حمید شد. من با چشم خودم میدیدم که حمید چطور دارد قدم به قدم میرود جلو؛ اول با ژسه میجنگد، بعد با آرپیجی، بعد به جایی میرسد که دیگر آتش در مقابلش هیچ است... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص ۷۶ - ۷۵) + نوشته شده در شنبه 1388/10/26 15:8 توسط تبریزی |
(نقل از: همسر مکرم شهید حمید باکری) علاقه حمید به امام (ره) عجیب بود. میگفت: "امام هر اشتباهی بکند از درست ما هم درست تر است." میگفت: "امام باید فقط فکر کند. ما دستهای امامیم و هر چی فکر کند ما باید عمل کنیم." میگفت: "امام فکرهای بزرگی دارد و باید دستهای خوبی داشته باشد تا بتواند فکرش را پیاده کند." وقتی امام (ره) برای بار اول وصیتنامه نوشت (این را از قول دوستانش میگویم) حمید خیلی گریه کرد. آمدنا به من گفت چی شده و من فقط گفتم "متأسفم." گفت: "فقط متأسفی؟ اگر بدانی بچهها آنجا چقدر گریه کردند هرگز به خودت اجازه نمیدادی که فقط بگویی متأسفم." (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب اول، چاپ چهارم، ص ۱۹) + نوشته شده در سه شنبه 1388/10/15 19:46 توسط تبریزی |
جلد دوم کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان" را گم کردهام! (کتابی که خاطرات آقا مهدی را اینجا از روی آن نقل میکردم) باورتان میشود؟ کتاب عزیزم را گم کردهام... نه! باورتان میشود؟! البته گم که نه، جا گذاشتهام جایی. در سفر اخیری که به تهران داشتم کتاب را توی قطار جا گذاشتم! ...از سفر که برگشتم خواستم کتاب را دوباره بخرم، اما گیرش نیاوردم. ظاهراً چاپ آخرش تبریز تمام شده. اما جلد اول کتاب، یعنی "کتاب حمید باکری" را هنوز توی کتابخانه دارم. این کتاب لابلای خاطرات حمید آقا، خواندنیهای زیادی هم از آقا مهدی دارد. بگذریم... دلم میخواهد جا ماندن کتاب در قطار را گردن آقا مهدی بیندازم! کسی چه میداند شاید کار خودش بوده!!* توضیح: یکبار یکی از همرزمان آقا مهدی - که از عکاسان پرکار جنگ هم هست - میگفت: "شروع کردهام به نوشتن خاطراتی که شخصاً از آقا مهدی دارم و خودم شاهدشان بودهام. چند وقت پیش یک شب تا دیر وقت بیدار بودم و مینوشتم. آن شب همانجا روی کاغذها خوابم برد. خواب دیدم توی جبهه جلوی سنگری که ظاهراً سنگر آقا مهدی است ایستادهام. یکمرتبه آقا مهدی از داخل سنگر آمد بیرون. حمید آقا هم پشت سرش. آقا مهدی تا مرا دید، بازوی حمید را گرفت آورد جلو، گفت: "چقدر از من مینویسی؟ بونّان دا یاز!" از پست بعد، از حمید باکری بیشتر خواهم نوشت ان شاء الله. ضمناً اگر کسی از رفقای تهرانی یا تبریزی میخواهد "کتاب مهدی باکری" از سری "به مجنون گفتم زنده بمان" را به حقیر هدیه کند من میپذیرم!! * اگر تقصیر آقا مهدی باشد (!)، شاید هم خواسته بگوید لازم نکرده دیگر تو از ما بنویسی. وا اسفا... + نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/10 16:58 توسط تبریزی |
(نقل از: کاظم میرولد) داشتم از درد میمردم. سرما خورده بودم. هیچکس نبود کمکم کند. از هیچکس هم نمیشد انتظار داشت. بخصوص از آن کسی که همهاش سرش تو لاک خودش بود و زیاد با کسی نمیجوشید و فقط کتاب میخواند. در اوج تب و مریضی و نالههای من بلند شد از اتاق رفت بیرون. ازش بدم آمد. خودم و مسئولین دانشگاه را نفرین کردم که چرا با او همکلاسیام. عهد کردم اگر سالم ماندم یک لحظه هم با او حرف نزنم. همین طور داشتم حرص میخوردم و درد میکشیدم و نفرین میکردم که دیدم برگشت. یک کاسه دستش بود که ازش بخار بلند میشد و بوی سوپ میداد. آمد جلوی صورت من و قاشقی رفت داخلش. با لبخندی بهم گفت: "بخور مرهم دردته." در سکوت، آرام و خوددار بلند شدم و سوپ را خوردم... ما در خوابگاه شمس تبریزی بودیم و من محبت دستهای گرم مهدی را برای اولین بار آنجا چشیدم. حالم که بهتر شد شبی رفتم به اتاقش. نشستیم به حرف زدن. پیوند دوستیمان در آن شب در بحث دو نفرهمان شکل گرفت. او اوایل از بحث سیاسی پرهیز میکرد بدلیل شناختی که از من نداشت. اما بعد حتی مرا هم به بحث و کارهای سیاسی وارد کرد. او آن شب حرفهای زیادی زد. از آن سال، سال سیاه ۵۲ و آینده تاریکش نکتهها گفت. گفت: "این راه را رفتن کار سختی است. برای رفتن باید توشه برداریم. این توشه جز دین و دیانت و آدمسازی چیز دیگری نیست." معتقد بود: "کار سیاسیمان نباید فقط به دانشگاه محدود شود." چون دیده بود عدهای فقط در دانشگاه و در زمان دانشجوییشان کار سیاسی میکردند و بعد که میرفتند سر کار و زندگیشان، سیاست را هم فراموش میکردند. میگفت: "کار سیاسی یک کار دائمی است و خداوند متعال یک تطور دائمی از بندهاش میخواهد. پس باید به آن مسیری فکر کنیم که به آنجا برساند." در آن بحثهای دو نفره به این نتیجه رسیدیم که با این وضع نمیشود توی خوابگاه بود. مهدی رفت یک خانه پیدا کرد در انتهای کوچه، که دو تا اتاق داشت و سقفش خیس و نمور بود. رفتیم آنجا. دو تا پتو انداختیم به جای فرش و یک پوستین هم روی آنها. همانجا بود که دیدم مهدی چطور به خودسازیاش میاندیشد و میپردازد. اول یک مسیر مطالعاتی را شروع کرد. در کنارش به خود واقعی خودش میپرداخت. به من هم البته یاد میداد. مثلاً وقت غذا هیچ وقت دو تا ژتون نمیگرفتیم و با هم غذا میخوردیم. یا اگر ژتون هم میگرفتیم غذامان را نصفه میخوردیم. یا مثلاً میگفت: "فردا هر جا بودیم فقط نان بخوریم." و فردا فقط نان میخوردیم و سیر میشدیم. یا میگفت: "روزه بگیریم برویم کوه." میرفتیم. هم ورزش بود، هم عبادت. میدانستم مهدی دارد روی تقویت اراده خودش برای پیمودن این راه سخت کار میکند. همین کارها بود که مهدی را از این دنیا جدا کرد. این اواخر دیگر هیچ وابستگی به دنیا نداشت. نمازش کامل و مرتب بود. روی انس به قرآن خیلی تأکید داشت. و همینطور عشق به ائمه. و در نهایت اطاعت از امام (ره)، که ما آن روزها به ایشان میگفتیم "آقا". مهدی از بنیانگذاران این تفکر در دانشگاه تبریز بود. اولین جایی که نام امام (ره) را در تظاهرات بردند در همین دانشگاه تبریز بود و بیشترش با هماهنگیهای پنهان مهدی. (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۷۵ - ۷۳) + نوشته شده در جمعه 1388/09/27 22:58 توسط تبریزی |
نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی ...اوج افتخار و خوشحالی ما وقتی بود که رفتیم به مهدی خبر دادیم که شده فرمانده لشگر عاشورا. لشگری که از قدرتمندترین لشگرهای خط شکن در سختترین عملیاتهای بعدی ما بود. بخصوص در خیبر و آن پیشروی در دجله و فرات و جنگ تن به تن و برگشت به جزایر مجنون. جزایر را هم داشتیم از دست میدادیم که امام فرمود جزایر باید حفظ شود. همینجا بود که مهدی و حمید و زینالدین و بقیه با تمام توانشان دل به دستور رهبرشان سپردند و حتی آمدند در خط مقدم و دوش به دوش نیروهاشان با عراقیها جنگیدند. فقط یک پل جزیره را وصل میکرد به منطقهایی که میرفت به طلاییه و تنومه. دشمن تمام تانکهایش را به ستون کرده بود تا بروند جزایر را پس بگیرند. در مدتی کمتر از هفتاد و دو ساعت بیش از یک میلیون گلوله در این جزیره منفجر شد. هلیکوپترها، هواپیماها، توپخانه، همه و همه، از زمین و آسمان آتش میبارید و جزایر باید حفظ میشد. حمید روی همین پل "شیتات" شهید شد. با مهدی تماس گرفتم گفتم: "سعی کن جسد حمید را برگردانی عقب!" مهدی خیلی جدی و قاطع گفت: "اگر جنازه همه را آوردیم میرویم حمید را هم میآوریم." واقعاً نگذاشت حمید را بیاورند. حمید هنوز که هنوز است مفقودالاثر است. او بازوی راست و قدرتمند مهدی بود. هیچ کس بیشتر از مهدی دوستش نداشت. با این حال نخواست، نتوانست، نگذاشت کسی او را بدون بقیه بیاورد. شاید به همین دلیل بود که طاقت نیاورد و سال بعد توی بدر و با لشگر خودش رفت عملیات کرد تا از عزیزش عقب نماند. او و لشگرش از موفقترینهای بدر بودند که از شرق دجله عبور کردند و رفتند به غرب دجله. خود مهدی از دجله گذشت رفت یک هفته تمام کنار دجله و در تقاطع رود فرات و دجله (القرنه) دوش به دوش آنها جنگید. تا این که حجم آتش روی غرب دجله و روی نیروهای لشگر عاشورا و روی مهدی زیاد شد. وقتی مهدی زخمی را با قایق و از روی دجله بر میگرداندند یک آرپیجی آمد قطعه قطعهاش کرد و بردش به... یادم هست بار آخر، روز قبل از شهادتش، کنار دجله و فرات زیر یک پلیت و کنار مقام معظم رهبری و پسرشان با مهدی جلسه داشتیم. که البته فیلمش هم هست. هواپیماها بمباران سختی میکردند و اصلاً بمبهایشان کاملاً مشخص بود. مهدی آرام آرام بود. برای بار هزارم بهش گفتم: "تو چرا لباس سپاه نمیپوشی؟" از گوشه چشم نگاهم کرد گفت: "با این لباس به بچهها نزدیکترم." بعد گفت: "آنها هم البته اینجوری بیشتر دوست دارند." (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۵- ۶۴) + نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22 16:44 توسط تبریزی |
نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی عملیات فتح المبین، عملیات بزرگ و درخشانی بود که از چند جهت شکل گرفت. یک طرف این عملیات در غرب شهر دزفول و رود کرخه بود، و از ارتفاعات بلندی بنام "تیشکن" و بدست تیپ امام حسین و به فرماندهی حسین خرازی. محور شمالی دست قاسم سلیمانی بود و تیپش، ۴۱ ثار الله. این طرفتر دست احمد متوسلیان بود و تیپش ۲۷ حضرت رسول. جنوبیترین محور فتح المبین تنگهایی بود بنام "رقابیه" و تنگه دیگری بنام "زلیجان" که جهاد جادهای روی آن زد تا تیپ ۸ نجف اشرف دورش بزند و عمل کند. فرمانده این یگان مهدی* بود... کار سخت و پیچیدهای بود. باید دو روز قبل از عملیات میرفتند از تنگه "زلیجان" میگذشتند. پشت سر آنها هم باید واحدهای مکانیزه ارتش (از لشگر سیستان و بلوچستان) حرکت میکردند. اول نیروهای پیاده تیپ نجف رفتند و پشت سرشان در روز بعد، پی.ام.پی ها. همه باید پیاده و شبانه از رملها و تنگه "رقابیه" میگذشتند بعد میرفتند عراقیها را دور میزدند تا تک اصلی شروع شود. عملیات شروع شد. حسین خرازی از محور شمالی رفت "عینخوش" را بست. مهدی هم از محور جنوبی تنگه "رقابیه" را بست؛ با یک فاصله صد کیلومتری، طوریکه عراقیها غافلگیر شدند. اوج نبوغ مهدی و حسین در این عملیات نمود داشت. عراقیها حتی خوابش را نمیدیدند که جوانهای ایرانی اینطور غافلگیرشان کنند و محاصره شوند. ما همه در جنگ همدیگر را به اسم کوچک صدا میزدیم. اوج افتخار و خوشحالی ما وقتی بود که رفتیم به مهدی خبر دادیم که شده فرمانده لشگر عاشورا. لشگری که از قدرتمندترین لشگرهای خط شکن در سختترین عملیاتهای بعدی ما بود. بخصوص در خیبر و آن پیشروی در دجله و فرات و جنگ تن به تن و برگشت به جزایر مجنون... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۴ - ۶۳) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11 13:11 توسط تبریزی |
نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی مأمور خبرچین کلاس ما یکی از مذهبیها و نمازخوانهایی بود که هرگز در ذهنمان خطور نمیکرد بعد از انقلاب بفهمیم او خبرهای دانشگاه و ما را به ساواک میرسانده. آن روزها فضای سیاسی دانشگاه تبریز به این صورت بود که بیشترین فعالیت و تظاهرات در دست گروههای غیر مذهبی بود. با آمدن مهدی و عدهای از دانشجویان سال اولی که به آنها خوابگاه داده نمیشد، با هماهنگی مهدی و بقیه، این دانشجویان در خوابگاههای دیگر و در خانههای اجارهای سطح شهر ساکن شدند. بعضی از آن دانشجوها الان هم هستند. مثل مهندس سید علی مقدم، مهندس علی قیامتیون، سردار حسین علایی، مهندس احمد خرم و دیگران. در دانشکدههای علوم پزشکی و کشاورزی و علوم، افراد شاخصی بودند که با همکاری هم سعی میکردیم ارتباط با روحانیت را حفظ کنیم. هر کس در اراتباط با شهر خودش. که در نهایت همه با همفکری هم مرتبط میشدیم به حرکت اصلی انقلاب و صدای اصلی انقلاب یعنی امام (ره). مهدی از نیروهای شاخص دانشکده فنی تبریز بود که با هماهنگیهای همدیگر و به دور از چشم بینای ساواک به تدارک تظاهرات و پخش جزوههای مربوط به امام و دعوت از کانون یا شخصیتهای فرهنگی میپرداختیم. از چهرههای شناخته شده آن روزها خاطرم هست از آقای بشارتی یا علامه محمدتقی جعفری (ره) و دیگران دعوت میکردیم بیایند برای دانشجوها سخنرانی کنند. کار فرهنگی هم میکردیم. مثل راه اندازی سینمای دانشگاه و نمایش فیلمهای مناسب با خفقان آن روزها یا فعال کردن رشتههای ورزشی مختلف مثل کوهنوردی و کشتی یا مسابقههای متنوع و در رشتههای گوناگون همراه با جوایزی که خودمان تهیه میکردیم. البته گاهی ساواک مطلع میشد و بعضی از دوستانمان را میفرستاد سربازی. آنهم بادرجه سرباز صفری. اما در نهایت با تمام سختیها انقلاب پیروز شد و ساواک روسیاه... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۰- ۵۹) + نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08 12:5 توسط تبریزی |
|